صفحه اصلی
کد مطلب: ۳۰۱۸۴
سه‌شنبه ۰۳ بهمن ۱۴۰۲ - ۰۵:۲۲

فقر فرهنگ اجتماعی چه بر سر ما می‌آورد؟

خدا خودش به بی پناهی اطفال صغیر رحم کند. داریم با دست خودمان بلایی سر خود می‌آوریم که عبرت تاریخ خواهد شد. گرسنگی دادن ملت به نام حکمت! به فلاکت انداختن مردم و ایجاد بی حسی عمیق. این‌ها حظ بردن ندارد.

شاهرخ تندرو صالح در یادداشتی در ضمیمه ادب و هنر امروز روزنامه اطلاعات نوشت: هوای جنگل، جان آدم را تازه می کند. راه رفتن بر خاکِ حریری جنگل. گام نهادن بر فرشبرگ ها. غوطه ور شدن جان درعطر خوش نفس های  درختان. نشستن در سایه روشن کپرهای جنگلی و تماشای رقص رشته های نور که از لا به لای شاخساران بر تاریکی ها، بر ما  می تابد. پیش رفتن در کوره راه ها و بیراهه های تاریخ. نشستن، خار از دست و پا گرفتن و خنکای آب چشمه های دور از دسترس توحش مدرن و شقاوت ِ هوش مصنوعی   را به جان نوشاندن.
جنگل ِ تاریخ، سردابه هایی دارد که  آنجا می توان پچپچۀ رفتگان را بازشنید. بوی خون مظلوم. برقابرق جهیدن جرقه های نورانی حواس  بر تاریکی پرسش ها. ایستادن و به تامل، هوای جنگل تاریخ را مزمزه کردن. تاریخ ما صحیفۀ مزمزۀ رنج های بی دلیل است. مفت مرگی. و این مسیر ِ زخم؛  دزدراهه هایی دارد که  آنجا می توان  ردّ ِ مسیر غارت و چپاول گنجینه ها را دید. دید و به تأسف در خود متحیّر ماند. ما همین هستیم که می بینید.

تعامل ادبیات با ارکان جامعه

تأملی بر دعاوی عموم مسئولان وصاحب منصبان حکمرانی، خاصه در حوزه فرهنگ، اقتصاد و سیاست، حکایت از این دارد که فرهنگ، اصلی ترین دغدغه ای است که ذهن ایشان را به خود مشغول داشته، اما در عمل آنچه که صورت می  بندد، فرهنگ گریزی و فرهنگ ستیزی و قطبی سازی امر مرتبط با آنهاست . مشکل کار کجاست؟

شاید بد نباشد از زاویه‌ای دیگر، تعامل ادبیات با ارکان جامعه را بازنگری کنیم. در این بازنگری، به وضوح  می‌بینیم که بندبازان حوزۀ سیاست، هرجا با مانعی در رسیدن به مطامع و اهداف خود روبرو شده‌اند، قابلیت و قدرت  ادبیات و نویسندگان  را به مدد طلبیده‌اند. چرا که نویسندگان، همچنان در مقام گروه مرجعِ منتقد، از مشروعیت عام و خاص  برخوردارند. اما شگفتا  که به جای قدر دیدن و بر  صدر نشستن ، تنها در فرونشاندن اشتهای سیری  ناپذیر جناحین  قدرت‌های سیاسی هزینه شده و  می شوند. ایراد کار از کجاست؟

اگر تعارفات معمول و شگردهای تبلیغاتی اهل سیاست نسبت به اهل قلم را کنار بگذاریم، می‌بینیم که نویسندگان حرفه ای، همچنان در بی‌اعتمادی اهل سیاست و بلاتکلیفی و ابهام صنفی خود به‌سر می‌برند. شاهد حیّ و حاضرش ادبیات است که تاکنون نتوانسته در جایگاه یک صنف و نهاد مشخص حقوقی، بیان‌کننده و تبیین گر مطالبات اهل قلم و جامعۀ ادبی باشد. حال آن که ادبیات، قدرتمندترین رسانه انتقادی جهان معاصر به حساب می آید . 

حالا دیگر همه می دانند که فرهنگ می تواند خلاقانه و مبتکرانه در تمامی زمینه های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی حضور و در عمل تاثیر داشته باشد، اما یک نکته بیش نیست غم ِ قافله نویسندگان و آن اینکه بی تعارف، از امنیت شغلی و حرفه ای آنها خبری نیست . 

شاید بهتر باشد مفاهیم امنیت شغلی و آزادی بیان نویسندگان در زیر سقف قوانین کشورمان را مرور کنیم. حقوقدانان بر این باورند که قوانین موجود ضعف و نقصی کلیدی ندارد و اگر به شکل حداقلی رعایت شوند، می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم، اما واقعیت های موجود، فاصله نجومی مان  را به چشم می کشاند. چه کسی و  کسانی کوتاهی می کنند و نسبت به قائل شدن مشروعیت برای اندیشه و ذهن انتقادی نویسندگان حرفه ای  مانع بر مانع می گذارند؟ 

نویسندگی و شغل شریف خون دل خوردن!

آنچه که برای نویسنده، مانند هر شهروند معمولی دیگر، خیال راحت فراهم می کند ، شغل مناسب و متناسب با تخصص اوست  و آنچه  او را در تامین بهداشت  و امینت روانی و شغلی اش همراه می سازد، زمینه هایی است  که  می تواند فرصت تفننی  معیشت را به اشتغال پایدار مبدل سازد. اما واقعیت چیزی دیگر است. 

نویسندگی نه نان دارد، نه نوا می آورد و نه از پس تامین ابتدایی ترین مایحتاج شهروندی  برمی آید. در ساختار نظام طبقه بندی مشاغل نیزبه رسمیت شناخته نشده است . حال آنکه  عرصه ادبیات و حرفه نویسندگی، از پرخطرترین و پرریسک ترین حرفه ها در بازار عمر هدر دادن است . 
یک نویسنده مستقل ، روزانه ده ها بار مورد  هجوم  روانی و گاه  نیز فیزیکی قرار می گیرد. البته که همه تعرضات فیزیکی  در  توسری خوردن  خلاصه نمی شود ، کتک هایی  هست که توسری خوردن در مقابل آن،  نوازش حوریانه می ماند. 

اگر بخواهید نمایه ای کامل و روشن از این کتک خوردن ها را ببینید می توانید یک روز کاری  نویسنده  مستقل شاغل  در اداره ها  و رسانه  های همگانی  را مرور کنید.

 قریب به اتفاق مدیران و مسئولان  فرهنگ را در راس امور می نامند اما با کمال حیرت و تاسف، فرهنگ معمول مدیریت موجود از پشتوانه  ای آنچنان  برای تامین بهداشت روانی و امنیت شغلی  نویسندگان حرفه ای  بر خوردار نیست.  

چه کسی مسئول تأمین بهداشت روانی ، امنیت شغلی و منزلت حقوقی نویسندگان است؟ پاسخ به این پرسش بسته به شناخت وضع و تهدیدات متنوعی است که شبکۀ مویرگ های حیات صنفی و حقوق  پایۀ شهروندیِ  نویسندگان حرفه ای را نشانه  رفته است و می رود و به توالی ، کالبد اندیشه و نوشتن در اقلیم ما را دچار سکته های ناقص می سازد.  

فقر فرهنگ اجتماعی چه بر سر ما می  آورد؟

یادآوری روزهای هفته و رفته، در این زمستان سرد گرانی ها، آن هم زیر سقف آسمانی که گرداندن امورش دست لشکر تازه نفس صادق الوعد است.

خدا خودش به بی پناهی اطفال صغیر رحم کند. داریم با دست خودمان بلایی سر خود می آوریم که عبرت تاریخ خواهد شد. گرسنگی دادن ملت به نام حکمت! به فلاکت انداختن مردم و ایجاد بی حسی عمیق. اینها حظ بردن ندارد.

این که اهل عبرت گرفتن نیستیم، این که به دنبال به کرسی نشاندن حرف خودیم، این که اهل شنیدن دیگری نیستیم، این که از زمین و زمان طلبکاریم و این که زخم را نمی فهمیم. بلدیم حرف بزنیم. این جوری کلمات را از روح خودشان تهی می کنیم. حاصلش می شود همین که هیچ دارویی بر زخم ها کارگر نمی افتد. 

مرور کنیم همین ماههای گذشته را. همین ماه هایی که  درهیاهوی دروغ و سرسام تورّم، زیر موشکباران گرانی، درست زیر موشکباران پیاپی گرانی و چشم های بسته ای که صاحبانی دارد با دهان های گشاد؛ متخصص ورّاجی. از رنگ و رونق افتادن، از اعتبار افتادن، از نفس افتادن کلمات. کجا، به کی، چطوری باید گفت که اینجا دارد چه بر  سر آدم ها  می آید؟...

خدا به آدم گدا، نه عیش دهد نه عزا!

به یقین این ضرب المثل کاربرد بسیاری دارد. طلب کردن این که خدایا به آدم گداصفت، عیش و عزا نده که در هر دو خودش را خفه می کند و دیگران را به زحمت می اندازد. فرمان مشروطیت همینجوری و روی هوا به ثبت نرسید. قضا و قدر، دست در دست هم دادند و مظفرالدین میرزا فرمان مشروطیت را صادر کرد. محمد علی میرزا پسر ناخلفش که  بر تخت جلوس کرد، راهی دیگر را گذاشت جلو روی مردم. کوتاه آمدن، دراز شدن دارد.

 این جلوس همان و  باز شدن پای لیاخوف  به دربار همان. او که دل خوشی از مشروطه طلبان نداشت، با دست به یکی کردن با لیاخوف روسی، مجلس را به توپ بست.

همین مجلس، یعنی همین خانۀ مردم که در میدان بهارستان است حالا. همین را به توپ بست. دستور کُشتن جهانگیرخان صور اسرافیل و ملک المتکلّمین را همین موجود داد. بعدش هم به سرزمین چکمه سرخ ها گریخت. آنجا در اُدسا، کاخ نشین شد و تا انقلاب اکتبر آنجا خورد و خوابید و خدعه تراشید. آتش انقلاب روسیه که همه گیر شد، به ایتالیا گریخت و همانجا دوتاریخه شد. 

پیشنهاد اطلاعات
ارسال نظر
( 300 )
آخرین مطالب
آرشیو