جمعه ۱ فروردین ۱۴۰۴ - ۰۶:۲۰
نظرات: ۰
۰
-
گفت‌وگو با احسان عبدی‌پور| قصه‌گویی که با صدای گرم جنوبی و با سمفونی کلمات غوغا می‌کند

احسان عبدی‌پور، فیلمسازی است که عموما با قصه‌های صوتی‌اش شناخته می شود، می گوید: وقتی جمله می‌نویسم در گوشم دنبال آن صدا می‌گردم تا جمله فرود بیاید. این را در گوشم حس می‌کنم. می‌فهمم که نتی چنین می‌خواهم.

سجاد تبریزی - ضمیمه نوروزنامه روزنامه اطلاعات| احسان عبدی‌پور، فیلمسازی است که عموما با قصه‌های صوتی‌اش شناخته می‌شود. صدای گرم و آهنگین قصه‌هایش در فضای گرم جنوبی به ذهن ما کمک می‌کند تا پرنده کوچک تخیل خود را به پرواز درآوریم و بخشی از روزمرگی‌هایمان را به جادوی داستان اختصاص بدهیم.

داستان‌های صوتی او عموما فرهنگ و روابط اجتماعی بوشهر را برایمان بازگو می‌کند، بدون اغراق و تعصب در مورد اقلیم. گره‌های داستان در هم می‌پیچد و لحظه به لحظه ما را با خود می‌کشاند. بدین گونه او ضمن درگیر کردن ذهن مخاطب با قصه، فرهنگی مملو از روابط انسانی را نیز ترسیم می‌کند و خوشایندی قصه را می‌افزاید.

اما برگ برنده قصه‌های او صرفا گره‌های داستانی نیست، صداست و این همان چیزی است که احسان بی‌اندازه نسبت به آن وسواس دارد...

یک شب زمستانی در حالی که سخت مشغول کار تصویربرداری بود با او در مورد قصه، بوشهر، موسیقی و فرهنگ صحبت کردیم.

*بدون مقدمه و از سؤالات سخت شروع کنیم. شما جایی از دین، علم، فلسفه و هنر به عنوان ارکانی از حیات بشری نام بردید که قصد دارند انسان را به سعادت برسانند، نسبتی که این ارکان با ادبیات یا به طور کلی با هنر دارند را بیان کردید. 

بله، به نظرم این‌ها کمپانی‌های بزرگی هستند که می‌خواهند انسان را به سعادت برسانند. در هدف یک حرف مشترک دارند، ولی در مسیر در انکار یکدیگرند. در واقع با طرح این ارکان می‌خواهیم کم‌کم از بالا به پایین بیاییم تا ببینیم در دسته‌بندی‌های متعارف کجا هستیم. بعد توجه کنیم که هنر و ادبیات داستانی کجا قرار می‌گیرد و کارکرد آن چیست. 

در واقع نباید کارکرد بنیادین از یادمان برود. من خیلی اوقات با خودم فکر می‌کنم وسیله‌ای که قرار است با آن سفر کنیم، حجاب سفر می‌شود؛ یعنی قصد رفتن به کاشان داریم، ولی درگیر ماشین می‌شویم، درگیر رینگ ماشین، تمیزی داشبورد یا عملکرد فنی آن، در حالی که آن ماشین‌ باید ما را به کاشان برساند، نباید از ما وقت و تمرکز بگیرد.

وقتی ماشین می‌گوید به من رسیدگی کن، مرا بشور، داشبوردم را مرتب کن، اگر زمستان نیست روی برف پاک‌کن، روکش بکش، این حجاب سفر می‌شود. ادبیاتی که می‌گوید من خودم هدف هستم، من خودم یک زیباشناسی کاملم که باید به سمت من نگاه کنی، کارکرد حجاب را پیدا می‌کند؛ ادبیاتی می‌شود که خودش مسأله خودش است نه آدم‌ها و زندگی درهم‌تنیده‌شان.  وقتی به آن صورت از بالا نگاه و نقشش را کنار آن سه کمپانی دیگر برملا می‌کنم، قصد دارم بگویم وسیله‌بودگی آن از یاد نرود. خود ادبیات نباید از ما تمرکز بگیرد.

*پس به نظر شما ادبیات، وسیله‌ است؟ ماهیت مستقلی ندارد؟

ظاهرا ما با یک اختلاف فاز پشت سر شوروی سابق حرکت می‌کنیم، نعل به‌نعل، با اختلاف فاز حدود ۵۰ ساله. چند سال پیشتر کتابی خواندم که به نظرم دید خوبی به ما می‌دهد، کتابی از «مارینا تسوتایوا» با عنوان «آخرین اغواگر زمین». 

در این کتاب، جمله‌ای در مورد «مایاکوفسکی» و «بوریس پاسترناک» وجود دارد که در واقع «بوریس پاسترناک» را با دیگر شاعران مقایسه می‌کند. می‌گوید برخی شاعران، «شاعران انقلابی» هستند و این انقلابی بودن در ذات هنر است که می‌خواهد وضع موجود را به نفع وضع بهتری در آینده برهم بزند. برخی دیگر «شاعران انقلاب» هستند. 

شاعر انقلابی با شاعر انقلاب فرق دارد. شاعر انقلاب، متعلق به یک حکومت است، اما یک شاعر انقلابی خارج از زمانه‌ای که در آن زندگی می‌کند، هنر می‌ورزد. 

در کتاب مثال جالبی وجود دارد که می‌گوید استثنائا در «مایاکوفسکی»، شاعر انقلابی، شاعر انقلاب است. مایاکوفسکی انقلابی بزرگی بود که از قضا شعر هم می‌سرود. از دیگر سو، پاسترناک ۲۵ سال بعد از انقلاب، شعری گفت که به انقلاب روسیه مرتبط بود و مورد توجه قرار گرفت،  ولی انقلابی نبود. می‌خواهم این را توضیح دهم که برای یک هنرمند، کارکردها در عرض زمان تعریف نمی‌شود. 

* ارتباط آرتیست و نگرش‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی چیست؟ نسبت قرابت و تنافرشان چطور است در ذهن تو؟

این که کسی بتواند از بیرون به یک هنرمند لگام بزند، او را از هنرمند بودن دور می‌کند. ممکن است یک آرتیست تا انتهای جانش در خدمت نگرش یک کمپانی باشد، در خدمت نگرش یک نحله فکری یا حکومت سیاسی باشد، این بعید نیست که خواسته‌های دل فرد تصادفا از بیرون با چیزی منطبق باشد. اگر سازگاری از بیرون تحمیل شده باشد، به نظرم انحراف است ولی اگر از درون و بی‌قصد شکل گرفته باشد هیچ صفت بدی به آن نمی‌شود نسبت داد. 

* ما دوره‌های طولانی از استیلای یک نحله فکری در ادبیات داریم، از چپ‌های مارکسیست ـ کمونیست تا گروه‌های التقاطی چپ اسلامی. به نظرم این‌ها آسیب زیادی به ادبیات و هنر ما وارد کردند.

من الان هیچ ارتباطی با فیلم‌های هیچکاک نمی‌گیرم، اما باید متغیر زمانه را هم در نظر بگیریم. لازم است در نظر بگیریم در آن زمان، هیچکاک برای پیشبرد سینما چه کرد. الان خیلی راحت در مورد شریعتی قضاوت می‌کنند، حکم می‌دهند و ردش می‌کنند، این قضاوت از طرف بسیاری از افرادی است که آثار او را خوانده‌اند اما آیا کارکرد آثار او در سال‌های ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۶ را نباید در نظر بگیریم؟ آن جامعه بعد از او و در حین حضور او چگونه بود و چگونه شد؟ حکم دادن بعد از ۶۰ سال به این سادگی نیست. متغیر اجتماعی در معادلات بررسی یک انسان چه می‌شود؟ می‌خواهم بگویم همیشه باید با دو محور طول و عرض زمان، این موضوعات را سنجید. 

مثلا هیچ‌وقت در تاریخ سینمای ایران از فیلم «اخراجی‌ها» حرفی زده نخواهد شد، اعتبار سینمایی ندارد. ولی همه می‌دانند که خطوط قرمزی را جابه‌جا کرد. تا پیش از آن طبق یک حکم نانوشته، رزمنده‌ها دو بال سفید زیر لباسشان بود، فرشته بودند. اما در این فیلم ما رزمنده‌هایی را دیدیم که شوخی‌های ممنوعه می‌کردند. کارکرد سینمایی این فیلم تقریبا هیچ است، ولی کارکرد اجتماعی دارد.

*برویم سراغ بوشهر که این سال‌ها برند جدیدی پیدا کرده و به عنوان یک مرکز و شهر فرهنگی شناخته می‌شود. به نظرم پشت این برند، نام احسان عبدی‌پور دیده می‌شود، صدالبته نام‌های دیگری هم هستند اما نام عبدی‌پور، برجسته است.

به نظرم شما از سمت خودت به قضیه نگاه می‌کنی و این‌گونه می‌بینی. وقتی سیم‌کارت ایرانسل داری، امواج ایرانسل روی گوشی تو اثر می‌گذارد و امواج اپراتورهای دیگر را نمی‌بینی. به ادبیات و سینما نگاه می‌کنی و همین اشعه‌را می‌بینی. به نظرم می‌آید نمی‌بینی که همزمان با عبدی‌پور، سه بازیکن ثابت از ۱۱ بازیکن تیم ملی، بوشهری هستند. 

به این دقت نمی‌کنی که چند گروه موسیقی جذاب بوشهری در دنیا و در تهران اجرا دارند، سیریا، حیدو، مُرتی، سنگار. نمی‌روی ببینی اولین بند موزیک فولک ایرانی که تالار وحدت یا برج میلاد را پر کرد، محسن شریفیان و گروه لیان بودند. حواست به این‌ها نیست که همزمان به طور اتفاقی، توریسم ایران از «بریم شمال» افتاد به قشم، به هرمز، به کرانه‌ها. در این مقوله چون بوشهر هم کرانه‌ای داشت به این شهر هم اقبال شد. 

به نظرم عناصر متعدی وجود دارند. فقط این نیست که چهار پادکست و فیلم دیده شوند، آن‌ها هم تأثیر دارد، ولی همه ماجرا نیست. چهار فیلم از یک شهر ۴۰۰ هزار نفری و فرهنگ خاص آن در سینماهای ایران اکران کرده‌ام، بد نیست، ولی می‌خواهم بگویم مجموع متغیرها را باید دید.  

از این گذشته، بوشهر مردمی‌ با یک ساختار معرفتی رفتاری دلپذیر دارد که وقتی کسی یک بار به این شهر برود، متضمن سفرهای دیگر اوست. راننده تاکسی، آش‌فروشی، معاشرات گذری و خیابانی هم معدل بالایی دارد که همه این‌ها مؤثر است.

 *بله، ولی همه این‌ها را مثلا آبادان هم دارد.

ما در این مورد با هم هم‌نظر نیستیم. به نظر من آبادان، شهرستان یکم ایران است، چون آن‌قدری که از آبادان در ترانه‌ها، شعرها و داستان‌ها اسم آمده، از کمتر شهری نام برده شده. شهر بسیار سمپاتی است، همه ما می‌دانیم. چه‌بسا آیکون جنوب ایران، آبادان باشد. کم‌کم احساس می‌کنم شما را فرمانداری بوشهر فرستاده! (خنده)

* اجازه بده من با مثال‌های دیگر پافشاری کنم. مثلا فراهان یا بسیاری شهرهای دیگر در استان مرکزی، با این‌که سابقه فرهنگی جدی دارند و افراد سرشناسی را به جامعه معرفی کرده‌اند، باز هم برندشان کمرنگ‌تر از بوشهر است.

من اختلاف نظر جدی با تو دارم. خیلی در عرض و پایه نگاه می‌کنی. وقتی اسم فراهان  یا شبستر می‌آید، من از جا بلند می‌شوم. می‌خواهم بگویم چقدر خوب است آدم اهل تفرش یا فراهان باشد. 

۱۲ ـ ۱۰ سال نباید ملاک تصمیم‌گیری باشد. شاید الان نوبت بوشهر است، تا قبل از آن نوبت هرمز بود، این روند نوبتی است. مثل یک فوتبالیست که می‌رود و بعدی می‌آید. به نظرم صرفا هیجان لایه بیرونی را در نظر نگیر.

 *من از «برند فرهنگی» حرف می‌زنم که به لایه بیرونی اشاره دارد...

البته یک نگرانی هم وجود دارد. می‌دانم هرچه ساخته می‌شود، متضاد آن هم ایجاد می‌شود.

 الان بر فرض بوشهر در حال منبسط شدن است، همزمان با آن چیزی هم برای تخلیه این انبساط ایجاد می‌شود. مثلا بعد از مدتی ممکن است وقتی به موبایلمان نگاه می‌کنیم بگوییم «بابا خفه‌مان کردید با این بوشهر! بس است دیگر خیام‌خوانی، خیام‌خوانی!»

این لحظه مترصد و در کمین این مفهوم است؛ این لحظه آمدنی است. من از تبلیغ‌کنندگان بوشهر می‌ترسم، هر چه آن‌ها بیشتر به تعریف از بوشهر مبادرت ‌کنند، من سکوت می‌کنم، چرا که به نظرم کم‌کم این بزرگ شدن و گزاره متضادش هم‌سطح می‌شوند و چه بسا جریان متضاد، بزرگ‌تر شود.

معرفی هر چیزی نیازمند نوعی تقواست که به نظرم در مورد بوشهر لحاظ نمی‌شود. من هم که نمی‌توانم حکم کنم و به همه بگویم چه کنید یا نکنید. یکی بلاگر است، یکی می‌خواهد واژه‌های بوشهری را توضیح دهد، آن دیگری کافه‌های بوشهر را زیبا می‌داند و تبلیغ می‌کند. هر کسی نگرشی دارد، من هم توانایی‌ام در حد نگرش خودم است ولی آن سرازیری را می‌بینم و نگرانم.

 *پس شاید یکی از دلایل مخالفت تو با سؤال قبلی، همین است. بگذریم... به نظرم بدترین برند، متعلق به تهران است، هیچ نشانه‌ای از فرهنگ باشکوه این شهر باقی نمانده و کسی هم پیگیر آن نیست، شاید به دلیل این‌که ساکنان اصلی، درصد ناچیزی از جمعیت تهران را تشکیل می‌دهند.

تهران مگر چقدر قدمت دارد؟

*به روایتی تا هفت هزار سال.

خود تهران یا شهرری؟

* خود تهران. آثار به‌دست‌آمده در قیطریه، هفت‌هزار سال قدمت را نشان می‌دهد که ممکن است جزو تاریخ شمیرانات محسوب شود، ولی خود تهران هم اثر پنج‌هزارساله در مولوی و سه‌هزارساله در صفی‌علیشاه دارد. البته فقط قدمت باستانی مدنظر ما نیست، تاریخ سده اخیر این شهر نیز مملو از جریان‌های فرهنگی بوده که تقریبا چیزی از آن باقی نمانده و تحت عنوان توسعه شهری و عموما برای کسب درآمد شهرداری‌ها از میان رفته و می‌رود. تهران از نظر فرهنگی دست کمی از شیراز یا اصفهان و قزوین ندارد...

می‌دانی بوتیک‌هتل‌ها و اقامتگاه‌های بوم‌گردی که غایبان بزرگ ساختار فعلی تهرانند چقدر می‌توانستند در ساخت ذهنیت فرهنگی تهران مؤثر باشند؟ جایشان خالی است. البته ساخت بوتیک‌هتل‌ها منفعت‌طلبی بشری است اما نتیجه‌اش در کاسه سود اجتماعی ریخته می‌شود. شرایط به گونه‌ای پیش رفته که منفعت مالک در مرمت خانه قدیمی و تبدیل آن به اقامتگاه است، نه این‌که بکوبد و آپارتمان بسازد. این
 اتفاق قشنگی است.

کاش بشود منفعت‌طلبی شخصی، منتج به خیر اجتماعی شود. این درخشان‌ترین لحظه زندگی اجتماعی است.  وزیر و وکیل در این مورد دخیل نیستند، بلکه خود مردم مؤثرند؛ منفعت فردی باید طوری باشد که قنات بزنی یا آب ناودان را هدایت کنی، هم سود فردی و هم منفعت اجتماعی.

*اجازه بدهید به سراغ موضوع اصلی پرونده برویم: داستان‌های صوتی. وقتی سراغ داستان صوتی رفتی، جهانی جادویی از تخیل را در برابر شنوندگان قرار دادی. این را من از بسیاری از کسانی شنیدم که قصه، فراموششان شده بود. البته به‌ نظرم موسیقی در جذابیت این داستان‌ها تأثیر زیادی داشت.

اگر منظورت موزیک‌ متن روی داستان‌ها باشد خیلی از آن‌ها کار من نیست اما اگر بخواهم طور دیگری به سؤالت پاسخ بدهم، باید بگویم که همیشه سجعی در ذهنم موج می‌زند. یک آهنگ، یک هم‌ترازی کلامی ‌در سرم دارم که در جمله‌نویسی رعایت می‌کنم. وقتی قطعه‌ای یک نُت «کادانس» دارد، یعنی می‌خواهد فرود بیاید، در میزان‌های آخر آن، شنونده منتظر آن نت است. به همین نسبت، وقتی جمله می‌نویسم در گوشم دنبال آن صدا می‌گردم تا جمله فرود بیاید. این را در گوشم حس می‌کنم. می‌فهمم که نتی چنین می‌خواهم. مثلا اگر هفت کلمه به ظاهر هم‌معنی به من بدهی، هفت صدای متفاوت برایم ایجاد می‌کند، هفت صدای جدا از آن می‌شنوم و می‌فهمم، مثلا «سُل» می‌خواهم یا «ر». حواسم به این هست و آن را رعایت می‌کنم.

بسیار دفعاتی که متنم را ادیت می‌کنم، ادیت آن موسیقایی است، نه گرامری. صدای جمله را ادیت می‌کنم، «آدم‌ها» یا «آدمیان»، اینجا کدام را باید بگذاریم؟ جمله‌ام «م» و «ه» می‌خواهد یا یک «یا»ی کشدار؟ همین الان از سر نریشن یک فیلم می‌آیم، روی یک کلمه گیر کردم، چون صدای آن خوب نبود. این برایم مهم  است و رعایت می‌کنم.

* به سطحی بالاتر از سؤال رسیدیم، شما قصه را یک ملودی می‌بینید. 

هنر همین است، ما مقداری از واقعیت را به همراه احساس به مخاطب می‌دهیم. لازم است یادآوری کنم موسیقی، شهودی‌ترین امر عالم است. هیچ چیز مثل موسیقی، داخل خانه آدمی‌ نمی‌شود، حتی وقتی همه درها بسته باشد. همین می‌شود که برخی متشرعان می‌گویند موسیقی اصلا نباشد، حتی بیرون از خانه هم نباشد، چون اگر باشد از دیوار هم رد می‌شود. یک چیز اغواگری است. تا آنجایی که صدا از کلمات در بیاید، من سعی می‌کنم از اغواگری صوت آن‌ها در قصه استفاده کنم.

*آیا مبنای این حساسیت آن است که قصه را از اول برای داستان صوتی می‌نویسی و اگر فقط نویسنده بودی، شاید موضوع چیز دیگری بود؟

بله، چون می‌دانم خانه آخر این داستان‌ها یک محصول صوتی است، از گوش شنونده مراقبت می‌کنم. البته دو کار همزمان نیاز دارد. 

یکی موسیقی و لحن که صحبتش شد، دوم این‌که بار زیادی روی دوش یک خط از جمله نگذارم. چون باید نوعی همزمانی وجود داشته باشد، یعنی یک چیز زماندار شود. وقتی من دقیقه هفده و سی ثانیه را می‌خوانم، فهم شنونده از متنم هم باید دقیقه هفده و سی ثانیه باشد، نه این‌که عقب‌تر گیر کرده باشد. داستان صوتی مثل کتاب نیست. در کتاب یک خط را می‌توان در هفت ثانیه ‌خواند و خط بعدی را در بیست ثانیه. چون فرمان، دست خواننده است.

ضمن این‌که باید از تفسیر و تحلیل بکاهم و مدام عکس تولید کنم. چرا؟ چون زمانی که مخاطب گوش می‌دهد، ممکن است در حال رانندگی یا در حال پوست کندن پرتقال باشد. من در یک اثر صوتی، چندین رقیب دارم، همه اشیائی که دور و اطراف شنونده وجود دارند تصویرند و عکس‌ها جای بیشتری از مغز می‌گیرند.

اگر بخواهم قیاس دیجیتال کنم، مبنای تصویر، پیکسل است و یک عکس از میلیون‌ها پیکسل تشکیل شده و حجم زیادی دارد، در حالی که یک فایل ورد (Word)، چند کیلو بایت بیشتر نیست و جایی نمی‌گیرد. از سویی همواره سعی می‌کنم با وُرد، عکس تولید کنم. مبنای تولید عکس، پیکسل است، مبنای  تولید جمله، کلمه است، اما من کلمات را تبدیل به پیکسل می‌کنم.

بنابراین از تفسیر و تحلیل یا دریافت‌های روان‌شناسانه اجتناب می‌ورزم. اگر بخواهم تعاریف افسردگی و خمودگی را در متن توضیح بدهم، به رقبایم که در کنار مخاطب هستند می‌بازم. پس دو کار می‌کنم، اول حواسم به گوش مخاطب است، متن‌ها سجع موسیقیایی دارد و دوم این‌که با کلمه به جای ساختن جمله، عکس می‌سازم. 

*با این اوصاف، به نظرت این احتمال وجود داشت که احسان یک آهنگساز شود؟

بعید نبود. تمنای آن در ته جانم هست. 

*در واقع مثل یک آهنگساز، کلمات را به یک ملودی بدل می‌کنی...

وقتی در تنهایی، موزیکی می‌شنوم، فاصله آن را در ذهنم اجرا می‌کنم، فاصله سوم یا پنجم آن را ناخواسته با سوت یا سولفژ اجرا می‌کنم، به هر حال تمنای آن ته جانم وجود دارد. شاید مشارکتم در فستیوال کوچه بوشهر نیز به دلیل همین تمناست؛ تمنایی که نتوانستم با دستانم اجرا کنم. چرا مثلا علاقه‌ای برای کار در یک سمپوزیوم مجسمه‌سازی یا در مورد نقاشی ندارم ولی در مورد موسیقی دارم؟ 

*چه خوب شد به موسیقی کوچه اشاره کردید. چرا برگزاری موسیقی در کوچه مهم است؟

موسیقی در کوچه، اتفاقی است که در ایران نمی‌افتد. قبل از هر چیز بگویم موسیقی کوچه را اگر در اشل جهانی نگاه کنید یک شوخی است. در همین گرجستان، در منچستر و امثال آن در جهان، این فستیوال‌ها جدی نیستند... فستیوال موسیقی کوچه، یک رهابودگی از تکلفات روزمره است. پیرامونیات آن بر متنش غلبه می‌کند. حضار با هم خوش می‌گذرانند، راه می‌روند، قدم می‌زنند. در فواصل این اجرا تا آن اجرا آدم‌ها با هم دوست می‌شوند. در فستیوال موسیقی کوچه، این فرصت فراهم است.

در بوشهر، نسبت افرادی که در این رویداد شرکت می‌کنند با صندلی‌هایی که برای تماشاگران تدارک دیده شده، نسبتی ندارد؛ مثلا دوهزار صندلی در برابر هشت هزار شرکت‌کننده. شش‌هزار نفر دیگر چه می‌کنند؟ کمتر از دیگران کیف نمی‌کنند. چرا که در زمان برگزاری، شهر پُر است از رویدادهای رایگان. هر گوشه یکی ساز می‌زند، چهار نفر با هم می‌خوانند. در یک کوچه، چند نفر غذا درست می‌کنند، چند نفر می‌خوانند. آن طرف یک سفر دریایی است.

این فستیوال در تهران قابلیت اجرا ندارد. مکان تهران این اجازه را نمی‌دهد، وگرنه بسیاری از مخاطبان همین موسیقی کوچه بوشهر، مردم تهران هستند یا حتی از مشهد و اصفهان و شیراز می‌آیند. به نظرم موقیعت برای اجرای برنامه‌های مشابه فراهم است، ولی ظرف آن همه‌جا مهیا نیست. 

تهران، زیست شبانه ندارد، برای همین در ماه رمضان که شهر تا ساعت پنج صبح بیدار است، همه استقبال می‌کنند و لذت می‌برند. استعداد در این شهر مثل فنر جمع شده و آماده است ولی اجرایی شدن آن، اما و اگر دارد. فکر کنید در یک حالت فرضی، پلیس از بیداری شبانه عده ای جوان که در خیابان می‌روند و آواز می‌خوانند نترسد.

حالا یکی از پلیس‌ها را تصور کنید که خودش آهنگ جمعی مردم را زمزمه می‌کند و کیف می‌کند. می‌بیند که چند نفر با هم خوشحالند، نه چیزی را تخریب می‌کنند، نه خلاف می‌کنند و نه مزاحمتی ایجاد می‌کنند، در این حالت فرضی، خود پلیس هم لذت می‌برد. این حالت برای ما بسیار غریب و عجیب است، در حالی که باید برای این میزان از مسرت و امیدواری و دلخوشی، هزینه کرد. این اتفاقات در بوشهر می‌افتد و تأکید می‌کنم این‌ها همه ساکنان بوشهر نیستند، بلکه از همه‌جای ایران می‌آیند. وقتی مدارا داشته باشید و حال خوش فراهم کنید، اتفاق می‌افتد. 

یک مثال دیگر، خانه‌های بومگردی است، آدم‌هایی که کاری به هم ندارند و در امر قضاوت و مزاحمت همدیگر نیستند. البته کوتاه بودن سفر هم تأثیر دارد. به نظرم استقبال ما از فضاهای این‌چنینی در دی.ان.ای ایرانی‌ها وجود دارد و در یک بستر مهیا خودش را نشان می‌دهد و به همه خوش می‌گذرد.

*به نظرم بزرگ‌ترین مراسم ملی ما در محرم اتفاق می‌افتد. گرچه عزاداری است، اما این با هم بودن شبانه اتفاق می‌افتد و موسیقی نیز در آن نقش پررنگی دارد.

بهترین مراسم‌ ما مربوط به محرم است. هر مراسمی یک قصه دارد. محرم یک شهید بزرگ دارد و رنگ غالب مراسم آن مشکی است.

بوشهر در ماه محرم قیامت می‌شود. من خودم عاشق سینه‌زنی هستم، از این حسینیه به آن حسینیه می‌روم؛ مخصوصا سینه‌زنی بوشهر که نوعی رقص عزاست، ایستاده و بی حرکت نیست، دست و پا با هم حرکت می‌کند و دم به‌دم جا عوض می‌شود.

من به موسیقی بندرعباس خیلی علاقه دارم، پشت‌بند آن فکر می‌کنم موسیقی عزاداری بوشهر، درخشان‌ترین است. محرم در بوشهر، فستیوالی از موسیقی عزاست.  بوشهر توریسم عزاداری دارد. از شیراز و اطراف که زیاد می‌آیند ولی می‌دانم از بیرون هم برای شرکت در آن می‌آیند. 

حتی بسیاری از افراد مشهور هم می‌آیند.  دمام، هزار جور اجرا دارد که روی استیج‌ها دیده می‌شود ولی هیچ وقت آن دمامی ‌نیست که در محرم زده می‌شود. انگار آدم را مثل یک تکه اسفنج می‌چلاند و دوباره می‌گذارد تا پر از آب شود. 

یک ریتم مینیمال دارد که ۴۰ دقیقه زده می‌شود. چه می‌کند این ۴۰ دقیقه با آدم! چیز غریبی است. موسیقی، کمرگاه محرم و صفر در بوشهر است، درخشان است. باید ببینید. ملودی‌های آن فوق‌العاده است. تصور می‌کنم اگر در دانشکده موسیقی وین، ملودی‌های محرم بوشهر را با دهان بنوازید، استاد موسیقی شگفت‌زده خواهد شد. 

الان خیلی مد شده مداح‌ها ملودی‌های معین یا قمیشی را نوحه می‌کنند. برخی از ملودی‌های نوحه‌های بوشهر هم عاریه‌ای هستند، اما اگر دو سه جا عاریه وجود دارد، از درخشان‌ترین کارهای مرضیه است، از درخشان‌ترین گوشه‌های موسیقی ایران است. 

* و آخرین سؤال این که در ایران، تیراژ کتاب همیشه پایین بوده، با این حال در سال‌های اخیر همان مقدار هم به شدت کاهش پیدا کرده، همزمان استفاده از مدیاهای جدید بسیار متداول شده است. به نظرم می‌رسد این روزها کتاب صوتی، ویدئوکلیپ یا حتی آهنگ‌های ریمیکس در حال تصرف جایگاه اسلاف خود مثل کتاب، فیلم و موسیقی سنتی هستند...

جواب قطعی برای این موضوع به نظرم نمی‌رسد، خودم شخصا دیگر اصراری بر انتشار کتاب ندارم. حتی پیشنهاد داشته‌ام که کسی خواسته داستان‌هایم را به صورت کتاب منتشر کند ولی از آنجایی که نتیجه‌گرا هستم، برایم مهم است داستان‌ها عمده شوند، دیده شوند. الان ممکن است فرضا یک داستان صوتی را ۷۰۰ هزار نفر گوش بدهند، چگونه ممکن است یک داستان در ۷۰۰ هزار نسخه به صورت کتاب منتشر شود؟ با خودم می‌گویم وقتی آدم‌ها تو را به شکل کتاب به خانه خود نمی‌برند، به شکل صدا از دیوار، از داخل گوشی و از لپتاپشان وارد شو! 

به نظرم کمتر ممکن است جامعه، محصولات را به سبک و سیاق قدیم به خانه ببرد. الان برای کارمان نیاز به اسب تروا داریم، باید از درون اسبی بیرون بیاییم!

* احسان عبدی‌پور گرامی، بی نهایت سپاسگزاریم، امیدواریم کماکان قصه‌های جدیدت از گوشی‌ به تخیلات روزمره‌مان چیزی بیفزاید.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی