روزنامه هفت صبح نوشت: این روزها که قیمت دلار و طلا هر روز رکورد تازهای میزند، خیلیها با ذوق و شوق دارند حساب میکنند که سکهای که پارسال خریدهاند چقدر سود داده یا اسکناسی که زیر بالش نگه داشتهاند حالا چند برابر شده. توی مهمانیها و گروههای خانوادگی هم همین حرفهاست، یکی میگوید کاش بیشتر میخریدم، یکی دیگر میگوید حالا وقتش نیست بفروشم، بگذار بیشتر بالا برود. انگار افزایش قیمت ارز و طلا یک جشن همگانی است که همه در آن برندهاند. اما این تصویر خیلی ناقص است! چون در همین لحظه که عدهای دارند سود شمار میکنند، عده بسیار بیشتری دارند بیسروصدا چیزی را از دست میدهند، بدون اینکه حتی متوجه بشوند چه اتفاقی برایشان افتاده.
یکی از همین آدمها، بازنشستهای است که سالها زحمت کشیده و آخر کار یک مبلغ پسانداز دارد که در بانک گذاشته تا سود ماهانهاش کمک خرج زندگی باشد. این آدم نه دلار دارد نه طلا، تمام داراییاش همان رقمی است که در دفترچه بانکی نوشته شده است. حالا که قیمت دلار و طلا بالا میرود، ارزش واقعی همان رقم ثابت هر روز کمتر میشود، بدون اینکه عدد توی حسابش تغییری کند.
او صبح از خواب بیدار میشود، اما همان مبلغ دیگر همان قدرت خرید دیروز را ندارد. برایش نان و گوشت و دارو گرانتر شده، در حالی که پساندازش همانجا نشسته و تکان نمیخورد. این آدم توی هیچ گزارشی از رونق بازار ارز و طلا دیده نمیشود، اما شاید بیشترین لطمه را از همین ماجرا خورده باشد. کسی که یک عمر زحمت کشیده تا برای دوران پیریاش تکیهگاهی داشته باشد، حالا میبیند آن تکیهگاه هر روز نازکتر میشود.
یکی دیگر مستاجری است که چند ماه پیش پول پیش خانهاش را جور کرده و به صاحبخانه داده. این مبلغ برای خیلی از خانوادهها نتیجه سالها پسانداز و شاید حتی قرض گرفتن از این و آن و انواع و اقسام وام است. حالا که موعد تخلیه یا تمدید قرارداد نزدیک میشود، مستاجر باید همان مبلغ را از صاحبخانه پس بگیرد، اما آن مبلغ دیگر همان چیزی نیست که یک سال پیش بود.
با همان پول، یک سال پیش میشد یک خانه را رهن کامل کرد، امسال اما نیاز است که اجاره ماهیانه قابل توجهی را هم روی آن بگذارد.. مستاجر هر شب که به این فکر میکند دلش میگیرد، چون میداند این پول، حتی اگر سر موقع و کامل هم برگردد، دیگر همان ارزش قبلی را ندارد. او مجبور است دوباره از نو حساب کند، دوباره قرض کند، دوباره از خانواده کمک بگیرد، فقط برای اینکه سرپناهش را حفظ کند. کسی که خانه ندارد و باید هر سال یا هر چند سال یک بار این چرخه را از نو تجربه کند، هر بار که دلار و طلا گران میشود، یک قدم عقبتر میرود.
حقوقبگیر ثابت هم داستان خودش را دارد. کارمندی که هر ماه یک عدد مشخص به حسابش واریز میشود، معلمی که حقوقش طبق جدول حقوقی از قبل تعیین شده، کارگری که دستمزدش سالی یک بار تعدیل میشود. این آدمها منتظر افزایش قیمت دلار و طلا نمیمانند تا سود کنند، برعکس، هر روز که قیمت ارز بالا میرود، فاصله بین حقوقشان و هزینه زندگی بیشتر میشود.
کرایه خانه، هزینه رفتوآمد، قیمت خوراکیها، همه به شکلی مستقیم یا غیرمستقیم از افزایش نرخ ارز اثر میگیرند، اما حقوق ماهانه همان است که هست، تا وقتی خبری از افزایش رسمی بشود، اگر بشود. این فاصله هر ماه که میگذرد بیشتر میشود و آدمها مجبورند از مصرف خودشان بزنند، از سفر بگذرند، از خرید لباس نو صرف نظر کنند، حتی گاهی در وعدههای غذاییشان تجدیدنظر کنند. اینها آدمهایی هستند که صبح تا شب کار میکنند، اما هر روز که میگذرد احساس میکنند دستشان از زندگی که میخواستند داشته باشند کوتاهتر میشود.
کنار اینها باید به خانوادههای جوانی هم فکر کنیم که برای خرید خانه پسانداز میکنند. هدفی که ده سال پیش نزدیک به دسترس بود، حالا هر روز دورتر میشود، چون قیمت مسکن هم به نوعی از قیمت دلار و طلا تبعیت میکند. زوج جوانی که مثلا برای پیشپرداخت یک آپارتمان کوچک پول جمع میکرده، حالا میبیند با همان پسانداز و حتی کمی بیشتر، باز هم به هدفش نمیرسد. این حس دویدن پشت چیزی که همیشه یک قدم جلوتر است، جدا از خستگی مالی، خودش نوعی خستگی روانی ایجاد میکند،. خیلی از این زوجها تصمیم به ازدواج یا بچهدار شدن را عقب میاندازند، نه به این خاطر که نمیخواهند، بلکه چون حس میکنند زمین زیر پایشان ثابت نیست.
بازنشستگانی که حقوق خود را به شکل رقم ثابت ماهیانه دریافت میکنند هم در همین گروه بازندهها جا میگیرند. کارگری که سالها بیمه پرداخته و آخر کار یک مبلغ سنوات گرفته، اگر آن پول را در بانک گذاشته باشد یا صرف کاری کرده باشد که با تورم همراه نشده، همان سرنوشت بازنشسته اول را پیدا میکند. کسانی که بیمه عمر دارند و قرار است بعد از چند سال مبلغ معینی دریافت کنند هم همین وضعیت را تجربه میکنند، چون آن مبلغ از قبل به ریال ثابت شده و اصلا با رشد قیمت ارز و طلا هماهنگ نمیشود.
کسبه و مغازهدارهای کوچکی هم هستند که جنسشان را با ریال و بدون برچسب تجدید قیمت از مشتری میگیرند اما باید برای تامین مجدد جنس، دلار یا کالای وابسته به دلار بخرند. اینها هم میبازند، چون سرمایه در گردششان هر روز کوچکتر میشود. دانشجویی که با شهریه یا وام دانشجویی هزینههایش را میگذراند هم در همین وضعیت است، چون آن رقم از قبل معین شده و با گذر زمان ارزشش کم میشود.
یک گروه دیگر هم هستند که کمتر به چشم میآیند، همانهایی که سال یا دو سال پیش، زیر فشار یک هزینه ناگهانی، مجبور شدند طلا یا ارزی را که با هزار زحمت جمع کرده بودند بفروشند. شاید هزینه درمان بود، شاید عروسی یکی از بچهها، شاید فقط یک ماه سخت که حقوق کفاف نمیداد. این آدمها همان چیزی را داشتند که حالا قرار بود سودآور باشد، اما چون توان نگه داشتنش را نداشتند، درست قبل از شروع این موج به فروش رساندند.
حالا که قیمت دلار و طلا بالا رفته، همانها باید با حسرت نگاه کنند به چیزی که دیگر مالشان نیست و اگر روزی دوباره بخواهند همان مقدار طلا یا ارز را بخرند، باید خیلی بیشتر از قبل بپردازند. اینها بازنده دوبارهاند، یک بار وقتی مجبور به فروش شدند و یک بار حالا که قیمت دور از دسترسشان شده است.
وقتی همه این آدمها را کنار هم بگذاریم، بازنشسته و مستاجر و حقوقبگیر و زوج جوان و کارگر و دانشجو، میبینیم که تعدادشان خیلی بیشتر از آن عدهای است که در بازار دلار و طلا سرمایهگذاری کردهاند و حالا دارند سود خودشان را میشمارند. اکثریت مردم نه دلار دارند نه طلا، فقط حقوق ثابت دارند یا پسانداز ریالی یا پول پیش خانه یا سنوات یا وام دانشجویی. برای اینها، هر خبر از رشد قیمت دلار، نه خبر خوش که خبر بدتر شدن روزهای پیش رو است.