سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵ - ۰۶:۰۴
نظرات: ۰
۰
-
جانورشناسی که توانایی‌های هنری میمون‌ها را کشف کرد؛ در رثای آخرین بازمانده از نسل اولیه سوررئالیسم

دزموند جان موریس، هنرمند و جانورشناس برجسته، بهار امسال درگذشت. روث میلینگتون، مورخ هنر، منتقد، نمایشگاه‌گردان و نویسنده برجسته بریتانیایی در یادداشتی از دوستی خود با موریس و دستاوردهای زندگی او سخن گفته است.

به گزارش اطلاعات آنلاین به نقل از آرت‌نیوز پیپر، میلینگتون در یادداشت خود آورده است: امکان نداشت بتوانید گفتگوی کوتاهی با دزموند موریس داشته باشید؛ یکی از آخرین بازماندگان جنبش سوررئالیسم که در ۹۸ سالگی درگذشت. در طول دهه‌ گذشته، ما مدام درباره دوران دانشجویی و شیطنت‌هایش در بیرمنگام، انداختن مار دور گردن خوان میرو و ولع شدیدش برای جمع‌آوری ماسک‌های آفریقایی با هم گپ می‌زدیم. این داستان‌ها نشان‌دهنده زندگی دوگانه‌ و شگفت‌انگیز او به عنوان دانشمند و هنرمند بود؛ دو دنیایی که از همان ابتدا به هم گره خورده بودند.

او در ۲۴ ژانویه ۱۹۲۸ در ویلتشر از هری موریس، نویسنده داستان‌های کودکان، و مارجوری موریس متولد شد و کاملاً تصادفی با سوررئالیسم آشنا شد. او می‌گفت: «من در یک مدرسه شبانه‌روزی درس می‌خواندم. یک روز در سال ۱۹۴۴، وقتی ۱۶ ساله بودم، به کتابخانه مدرسه رفتم و کتابی پیدا کردم که حاوی مقالاتی درباره سوررئالیسم بود.»

موریس که جنبش سوررئالیسم را به عنوان «طغیانی علیه کشتار جنگ جهانی اول» درک کرده بود، خواست به این شورش «علیه جنون دنیای بزرگسالان» بپیوندد. او با الهام از هنرمندانی چون ماکس ارنست، ایو تانگی و سالوادور دالی، اولین طرح‌های سوررئالیستی خود را در همان سال کشید و پس از پایان جنگ، نقاشی را به طور جدی آغاز کرد.

او موضوع این نقاشی‌ها را از طریق لنز میکروسکوپ ویکتوریایی پدربزرگش کشف کرد. بعد از نجات دادن این ابزار برنجی و زیبا از اتاق زیرشیروانی خانه، یک نعلبکی پر از آب برکه را زیر آن قرار داد و نه تنها از دیدن اشکال در حال تغییر شگفت‌زده شد، بلکه ترغیب شد تا آن‌ها را نقاشی کند.

موریس پس از گذراندن دو سال خدمت سربازی در سال ۱۹۴۸، برای تحصیل در رشته جانورشناسی به دانشگاه بیرمنگام رفت تا مسیری را که شروع کرده بود ادامه دهد: «قصد داشتم بیشتر وقتم را صرف کشیدن طرح‌هایی از موجودات بیولوژیکی کنم که زیر میکروسکوپ مجذوبشان شده بودم.»

موریس در آنجا به گروه سوررئالیست‌های بیرمنگام پیوست که شامل کانروی مادوکس، برادران جان و رابرت ملویل، امی بریج‌واتر و اسکار ملور می‌شد. او به یاد می‌آورد که در جلسات خانه مادوکس، «بحث‌ها و مناظره‌های بی‌پایانی شکل می‌گرفت که ویژگی تمام دیدارهای سوررئالیستی بود.»

اما ویژگی دیگر این گروه، مخالفت شدیدشان با سوررئالیست‌های لندن بود. آن‌ها معتقد بودند بسیاری از این هنرمندان لندنی، از جمله هنری مور، صرفاً برای جلب توجه و دیده‌شدن به این جنبش پیوسته‌اند. موریس توضیح می‌داد: «این تصور کلیشه‌ای وجود داشت که چون بیرمنگام شهر دوم است و لندن شهر اول، پس هنر لندنی‌ها باید مهم‌تر باشد. به خاطر همین دیدگاه غیرمنطقی، ما بیشتر تلاش می‌کردیم؛ می‌خواستیم نشان دهیم که نه تنها سوررئالیست هستیم، بلکه به آرمان‌های این جنبش وفادارتریم.»

موریس در سال ۱۹۴۹ در جستجوی آندره برتون، بنیان‌گذار سوررئالیسم، به فرانسه سفر کرد. او می‌گفت: «آدرس و شماره تلفن او در جیبم بود اما متاسفانه وقتی من در پاریس بودم، او آنجا نبود. با این حال با برخی دیگر از سوررئالیست‌ها دیدار کردم؛ از جمله کسی که روی پروژه‌ای برای ساخت یک هرم زیرزمینی در ابعاد واقعی در ولز کار می‌کرد!»

موریس پس از بازگشت به بیرمنگام، دست به یک کار جنجالی زد که می‌توان آن را نمونه‌ای اولیه از «هنر چیدمان» (اینستالیشن) دانست. او در پشت دپارتمان جانورشناسی، جمجمه یک فیل را پیدا کرد که به دلیل وضعیت بدش دور انداخته شده بود. او می‌گفت: «از نظر من، فرسودگی سطوح این جمجمه، آن را به عنوان یک مجسمه طبیعی یا همان چیزی که سوررئالیست‌ها "شئ یافت‌شده" (objet trouvé) می‌نامیدند، شگفت‌انگیزتر کرده بود. تصمیم گرفتم کاری کنم که این شئ حس شگفتی ایجاد کند و توجه مردم را به آن جلب کنم.» موریس جمجمه را با تراموا به مرکز شهر برد و این شئ سوررئال را در ورودی یک مغازه رها کرد. روز بعد، روزنامه محلی بیرمنگام با این تیتر منتشر شد: «یک دایناسور در خیابان براد».

موریس همچنین دنیای هنر و طبیعت را از طریق نقاشی‌هایی مانند «سه جهنده» (۱۹۴۹) به هم پیوند داد؛ اثری که در آن سه موجود خیالی به آسمانی ماسه‌ای‌رنگ هجوم می‌برند، جایی که موجودات پرنده‌مانند گرد هم آمده‌اند.

موریس از دهه ۱۹۴۰ به بعد تلاش کرد تا «دنیای خصوصی خودش را روی بوم خلق کند. این کار به طور غیرمستقیم تحت تاثیر دانش من از اشکال بیولوژیکی بود، اما تمام این موجوداتِ زنده انگارانه (بیومورف‌ها) مخلوق ذهن خودم بودند.» او با کار مستقیم روی ناخودآگاه خود، و با کنجکاوی توامان یک دانشمند و یک هنرمند، زبان بصری متمایزی را توسعه داد.

چشم‌اندازهای رویایی او همچنین تأثیرپذیری از خوان میرو را نشان می‌داد؛ هنرمندی که موریس در سال ۱۹۵۰ آثارش را همراه با او در گالری لندن به نمایش گذاشت. در همان سال، زمانی که هنوز دانشجو بود، با همکاری همسر آینده‌اش، رامونا بالچ، دو فیلم کوتاه سیاه‌وسفید سوررئالیستی به نام‌های «پروانه و سنجاق» و «گل زمان» را نوشت و کارگردانی کرد. رامونا که مدرک تاریخ از آکسفورد داشت، بعدها به عنوان پژوهشگر در نگارش کتاب‌ها و ساخت برنامه‌های تلویزیونی با موریس همکاری کرد.

موریس در حین تکمیل دوره دکتری و سپس تحقیقات پسادکتری خود در بخش جانورشناسی دانشگاه آکسفورد، به مطالعه رفتار حیوانات پرداخت. در سال ۱۹۵۶، او برای اولین بار مدادی را به دست یک شامپانزه به نام «کونگو» داد تا علاقه این میمون را به خلق «هنر برای هنر» از طریق طراحی و سپس نقاشی تحلیل کند.

همان‌طور که جیمز میر، یکی از گالری‌دارهای او به یاد می‌آورد، موریس شیفته درک زیباشناختی کونگو شده بود: «دزموند می‌گفت کونگو با دقت فکر می‌کرد که از کدام قلم‌مو و چه رنگ‌هایی استفاده کند، روی آثارش تأمل می‌کرد و دقیقاً می‌دانست چه زمانی کارش تمام شده است؛ و این کلیدی‌ترین ویژگی برای یک نقاش است.»

این یافته‌ها موریس را به نگارش کتاب «زیست‌شناسی هنر» سوق داد که پژوهشی درباره تصویرگری میمون‌های بزرگ و ارتباط آن با هنر انسانی بود. او همچنین گزیده‌ای از نقاشی‌های کونگو را در سال ۱۹۵۷ در موسسه هنرهای معاصر لندن به نمایش گذاشت و آثاری از این نمایشگاه توسط افرادی چون پابلو پیکاسو، رولاند پنروز و دوک ادینبورگ خریداری شد.

موریس یک مجموعه‌دار هم بود و خانه‌اش در آکسفورد شبیه به یک موزه کوچک و عجیب، انباشته از کتاب‌ها، اشیای عتیقه و صنایع دستی بومی بود. زمانی که در سال ۲۰۱۹ با او ملاقات کردم، یک دیوار کامل را با ماسک‌های آفریقایی تزیین کرده بود. او همچنین نامه ارزشمندی از میرو به من نشان داد که در آن از موریس به خاطر هدیه دادن یک مجسمه پیشاکلمبی به مناسبت تولدش در سال ۱۹۷۵ تشکر کرده بود.

یکی دیگر از نقاط اوج دوستی آن‌ها در سال ۱۹۶۴ بود؛ زمانی که میرو به دیدن موریس (که در آن زمان سرپرست پستانداران در باغ‌وحش لندن بود) آمد و موریس با انداختن یک مار پیتون بزرگ دور گردن قهرمان زندگی‌اش، از او استقبال کرد!

بخش‌های دیگری از رویارویی او با حیات وحش در تلویزیون ضبط شد؛ چرا که موریس اجرای برنامه محبوب تلویزیونی «وقت باغ‌وحش» (Zoo Time) را به صورت هفتگی از سال ۱۹۵۶ تا ۱۹۶۷ بر عهده داشت. او که مجری جذابی بود، در کنار حیواناتی چون یک لاک‌پشت غول‌پیکر، شیرهای در حال جفت‌گیری و یک خفاش خون‌آشام جلو دوربین می‌رفت. اما فقط برنامه‌های تلویزیونی نبودند که موریس را به شهرت رساندند؛ در سال ۱۹۶۷، کتاب جنجالی او «میمون برهنه» به یک پرفروش‌ترین کتاب بین‌المللی تبدیل شد.

او با نقل مکان به مالت، شش سال بعدی را صرف نقاشی، نویسندگی و گشت‌وگذار در این جزیره کرد؛ جایی که پسرش جیسون در آنجا به دنیا آمد. این خانواده در سال ۱۹۷۴ به آکسفورد بازگشتند، جایی که موریس به توسعه نقاشی‌های بیومورفیک خود ادامه داد. او در این آثار اغلب به تصویرگری آیین‌های عجیب می‌پرداخت – مانند تابلوی «میدان مسابقه» (۱۹۷۶) – که نشان‌دهنده علاقه او به مشاهده رفتار انسان و حیوان بود.

موریس خود را بسیار خوش‌شانس می‌دانست که مسیر شغلی دوگانه‌ای داشت و از هر دو نیمکره مغزش استفاده می‌کرد. با این حال، شهرت او به عنوان یک جانورشناس برجسته، بدون شک روی بازتاب آثار هنری‌اش سایه انداخته بود. او در سال ۱۹۸۷ کتابی مصور از آثار خود با نام «سوررئالیست مخفی» منتشر کرد.

موریس در طول ۸۰ سال، بیش از ۳,۰۰۰ تابلوی نقاشی و همچنین طراحی و کلاژ خلق کرد و اغلب تا ساعت ۴ صبح کار می‌کرد. او درست چند ماه قبل از درگذشتش به من گفت: «اینکه می‌توانم هر شب چهار ساعت در آتلیه‌ام کار کنم و نقاشی‌های جدید بکشم، همان چیزی است که مرا در ۹۷ سالگی زنده نگه داشته است.»

آتلیه او در سال‌های پایانی عمرش در کانتی کیلدر ایرلند بود؛ چرا که پس از درگذشت همسرش رامونا در سال ۲۰۱۸، می‌خواست نزدیک‌تر به جیسون و خانواده‌اش زندگی کند. او در سال ۲۰۲۲ به همراه نوه خود تیمی موریس و همکار ‌کارگردانش آنی لینگ، موسسه هنرهای تجسمی دون لری (DIVA) را تأسیس کرد که محل نگهداری نقاشی‌های او در کنار آثار میرو، لئونور فینی و البته شامپانزه، کونگو است.

من دزموند موریس را مردی گرم، کنجکاو و بی‌نهایت خلاق شناختم. وقتی از او به عنوان یکی از آخرین اعضای زنده گروه اصلی سوررئالیست‌های جهان پرسیدم که این جنبش هنوز چه معنایی برایش دارد، پاسخ داد: «امروز سوررئالیسم برای من یعنی لذت بردن از فرآیندهای فکری غیرمنطقی و ناخودآگاه؛ یعنی رها کردن تخیل به حال خود.»

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی