یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵ - ۱۷:۱۹
نظرات: ۰
۲
-
[نعیمه‌السادات کاظمی] گزارش یک خداحافظی

ساعت هفت صبح نشده حرکت می‌کنیم سمت مصلی، اما مسیر بدی را انتخاب کرده‌ایم. گفتیم از پایانه علم و صنعت سوار اتوبوس‌های بیهقی می‌شویم و لابد در اتوبان شهید سلیمانی، جایی نزدیکی‌های مصلی یا پل سیدخندان پیاده‌مان می‌کند.

اما فکرش را هم نمی‌کردیم نرسیده به اتوبان صیاد، آخر مسیر اتوبوس‌سواری باشد. باید پنج کیلومتر پیاده برویم! از قضا کنارمان گروهی از پیرزن‌ها و پیرمردها هم حرکت می‌کنند. نمی‌دانم از کدام شهر آمده‌اند اما به همتشان حسرت می‌برم. یکی از پیرزن‌ها کیف جاجیمی به دوش دارد و بیشتر از بقیه‌شان صحبت می‌کند. می‌گوید تپش قلب گرفته. ساعت به هشت نرسیده اما گرمای هوا اذیت‌ می‌کند. 

نرسیده به سیدخندان برای استراحت روی صندلی‌های یک ایستگاه اتوبوس می‌نشینیم. پیرزن می‌آید کنارم می‌نشیند. از زیر لبان داغمه‌بسته‌اش فقط یک دندان دیده می‌شود. می‌گوید «دخترم خسته نشدم، فقط قلبم ناراحته. تپش قلب گرفتم. اینا رو هم معطل خودم کردم» و به گروه پیرمردها و پیرزن‌های همراهش اشاره می‌کند. می‌گویم عجله نکند. استراحت کند تا حالش بهتر بشود. می‌پرسد «خیلی مونده؟» پسری که همراهش هست هی می‌گوید زیاد نمانده. نمی‌خواهم ناامیدش کنم. پل سیدخندان را نشانش می‌دهم. می‌گویم بعد این پل است. رسیده‌ایم به سیدخندان.

زیر پل موکب برقرار است و نان و پنیر و چای و شربت می‌دهند. نفسان جا می‌آید. هر طرف سر می‌چرخانم عکس توست. روی صندلی‌هایی که برای استراحت عزاداران گذاشته‌اند می‌نشینیم تا نان و پنیرمان را بخوریم. سر بالا می‌گیرم و از شیار بین پل، آسمان را می‌بینم و ابرها را که آرام حرکت می‌کنند. ما این پایین در تلاطم و آن‌ها آرام و بی‌هیاهو آن بالا کار خودشان را می‌کنند. ابرها را می‌گویم.

از خیابان سهروردی می‌رویم پایین. تعداد موکب‌ها زیاد شده. همه‌جا شربت می‌دهند و صبحانه. عدسی و تخم‌مرغ آب‌پز با نان لواش. از خیابان ابن‌یمین راه کج می‌کنیم طرف مصلی. از روی نقشه فهمیده‌ایم دو کیلومتر دیگر از مسیرمان باقی مانده. خوشبختانه جا برای استراحت و خستگی در کردن زیاد است. یکی از موکب‌ها یک تکه مقوای برش‌خورده بهمان می‌دهد، جای بادبزن. واقعا ایده خوب و کاربردی و به‌دردبخوری است. جابه‌جا عکسهای رهبر شهید را روی میزهایی چیده‌اند و پخش می‌کنند.

جمعیت جلوی رویم در بالا و پایین شدن‌های خیابان‌های عباس‌آباد هروله‌کنان می‌رود. به این فکر می‌کنم کسی که بیرون گود باشد می‌فهمد چرا این جمعیت توی این گرما این راه طولانی را پیاده می‌روند؟ چه نیرویی است که می‌کشاند این‌ها را؟ شاید اربعین‌رفته‌ها بدانند اما بعید می‌دانم جز همین‌ها که این مسیر را قدم‌به‌قدم رج می‌زنند علتش را بفهمند. 

از کنار میدان نیلوفر رد می‌شویم.‌ در جنگ کاملا تخریب شده. موکب دانشگاهیان را همان‌جا زده‌اند. بنری بزرگ عکس استادانی را که در جنگ ۱۲روزه و جنگ رمضان به شهادت رسیده‌اند نمایش می‌دهد.‌ می‌ایستم و تک‌تکشان را نگاه می‌کنم و اسم‌هایشان را می‌خوانم. یکی دونفرشان استاد خودم بوده‌اند. چیزی در گلویم گره می‌شود. فرو می‌دهمش. خانمی از موکب بیرون می‌آید و برش‌های هندوانه تعارفمان می‌کند. تا اینجا خدا را شکر اصلا تشنگی اذیتمان نکرده. چیزی که زیاد است آب خنک است و شربت. 

رسیده‌ایم خیابان خرمشهر. جمعیت متراکم‌تر می‌شود. از ورودی شرقی مصلی داخل می‌شویم. کیف‌هایمان را در دستگاه ایکس‌ری می‌گذاریم و از بازرسی بدنی سریع عبور می‌کنیم. جمعیت واردشونده زیاد است اما کار زود راه می‌افتد و چندان معطلی ندارد. انتظامات مصلی هدایتمان می‌کند سمت حیاط. اول از در ۱۷وارد شبستان می‌شویم.  خنک و خوب است و جمعیت در بزرگی‌اش پخش شده و ازدحام ندارد. چند لحظه همان‌جا می‌مانیم تا گرمای هوا از سرمان بپرد. از پشت شیشه‌های شبستان، حیاط مصلی را می‌بینیم و چشممان می‌خورد به تابوت‌های آقای شهید و خانواده‌اش که زیر طاق ایوان مصلی زیر آیه بزرگ «قل اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فرادی» آرام گرفته‌اند. حواسم پرت تابوت‌ها شده و دیگر چیزی نمی‌بینم. کشیده می‌شوم سمت حیاط. از پله‌ها پایین می‌رویم و خودمان را وصل می‌کنیم به انبوه جمعیتی که در محوطه مقابل پیکر شهدا دریای انسانی ساخته‌اند. دست بالا گرفته‌اند. با مداح می‌خوانند و پرچم تکان می‌دهند. 

حالا وقت گره‌گشایی از بغض‌های فروخورده است. زیر لوله‌های باریک مه‌پاش که در همه حیاط مصلی کشیده‌اند خیره می‌شویم به روبه‌رویمان. پرده آبی رنگ حسینیه آنجاست و صندلی آقا و قاب عکس امام خمینی که همیشه پشت سرشان بود. مداح می‌گوید ما عادت نداریم مصلی بیاییم و صدای تو را نشنویم. راست می‌گوید. باز سر بالا می‌گیرم. آسمان همیشه نجات‌دهنده است. می‌دانم بعدها این لحظات را مثل خوابی و خیالی به یاد خواهم آورد.

کمی توی حیاط برای عزاداری و شعار دادن می‌مانیم و بعد دوباره می‌رویم توی شبستان که خلوت و خنک‌تر است. در قسمتی از شبستان پشت پرده‌ها برای استراحت مردم موکت پهن کرده‌اند. می‌رویم کمی روی موکت‌های سبز رنگ دراز می‌کشیم تا خستگی پاهامان گرفته شود. کنارمان خانواده‌ای اصفهانی نشسته‌اند، بساط انجیرخشک و بادام‌زمینی پهن کرده‌اند و عکس آقا کنار دستشان است. بعضی‌ها پوسترهای «یا لثارات الخامنه‌ای» دستشان است. یک دختر جوان عکس آقا را پشت روسری‌اش سنجاق کرده و با شور و حرارت با دوستانش صحبت می‌کند. بعد از استراحت راه می‌افتیم جایی که یخچال حمل‌کننده پیکرها تا مصلی را در شبستان گذاشته‌اند. مردم رویشان گل می‌ریزند. بهشان دست می‌کشند و گریه می‌کنند. بعضی‌ها تک‌تک نشسته‌اند وسط شبستان روی سنگ‌ها. یک شاعر هندی در شبستان، شعر هندی می‌خواند و آهنگران در حیاط دم «ای لشکر صاحب‌زمان» گرفته.

کنترل جمعیت و مسیرهای خروجی خوب است.‌ جمعیت پر اما آرام از مسیرهای تعیین‌شده می‌آید و می‌رود.  در متروی شهید بهشتی باز است. شلوغ است اما مردم آرام حرکت می‌کنند و طبق رسم همیشگی جاهای پرازدحام، هل نمی‌دهند. توی مترو مردم شعار می‌دهند. در واگن خانم‌ها یک خانم شعار می‌دهد و همه پشت سرش تکرار می‌کنند. اول مشت گره شده‌اش را می‌بینم. سر می‌کشم که نگاهش کنم. ظاهرش از بقیه متمایز است. شال روی سرش تا نیمه عقب رفته. از آن‌هایی است که اگر توی خیابان ببینمش صدی به ده احتمال نمی‌دهم اهل شعار انقلابی دادن باشد. همه تکرار می‌کنیم. شعارها از انتقام خون رهبر شهید می‌گوید.‌ ما داریم برمی‌گردیم. مصلی دائم پر و خالی می‌شود. اما این‌ها فقط عزادار نیستند؛ خون‌خواهند. امروز و فردا مصلی مهمان منتقمان خون رهبر شهید است.

برچسب‌ها

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی