چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵ - ۱۲:۴۷
نظرات: ۰
۰
-
[حمید یزدان‌پرست] مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهایی

میانِ تلخیِ نوشتن و ضرورتِ گفتن، قلم در برابر شهادت آیت‌الله خامنه‌ای به لرزه درآمده است؛ نوشتاری که نه از سرِ میل، بلکه به دلیل وظیفه‌شناسی و پافشاریِ نزدیکان، برای پاسخ به ندای حق شکل گرفته است

فارغ از امور مذهبی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و هر چیز دیگر، صرفاً به دلایل عاطفی و تعلقات شخصی، نوشتن درباره شهادت آیت‌الله خامنه‌ای، برایم تلخ و دشوار است و دلم نمی‌خواهد در این موضوع حتی بیندیشم تا چه رسد که بنویسم و قلم را بر او بگریانم. گرچه می‌دانم غیرت حق است و از حق چاره‌ نیست/ کو دلی کز حکم حق صدپاره نیست؟ و اگر اکنون می‌نویسم، به پافشاری سید همجوارم آقای دکتر هاشمی دبیر ویژه نامه است. خدا کند اگر تسکین دلی نیست، غبار خاطر هیچ عزیزی هم نشود.

 یاد آشنا

۱ـ تقریباً می‌توانم به یاد بیاورم که چگونه با نام آیت‌الله خامنه‌ای آشنا شدم. دهه ۵۰ برادرم دانشجو بود و اهل مطالعه و مبارزه. در آن زمان «دانشجو» شأنی داشت که نمی‌شود گفت با چه جایگاهی در حال حاضر و برای نسل جدید قابل مقایسه است. به هر حال اهمیتی که او در مقام برادر بزرگ‌تر و دانشجو، آن‌هم مهندسی راه و ساختمان، داشت که الان فکر نکنم این رشته جایگاه خاصی داشته باشد، گفتار و کردارش را برای من که دانش‌آموز چهارم دبستان بودم، چنان بالا می‌برد که هر کتابی می‌خواند یا می‌آورد و به دست می‌گرفت، برایم مهم بود و چه‌بسا حکم رهنمود داشت. یکی از کتاب‌های او و خواهرم که دانشجوی روان‌شناسی بود (رازگونگی روح و روان و شناسایی آن را برای کودکی ۹ ـ ۱۰ ساله در نظر بیاورید)، کتابی بود با زمینه سبز به نام «صبر» نوشته سیدعلی خامنه‌ای.

برایم عجیب بود که مگر می‌شود درباره صبر کتاب نوشت؟ اما همین که دانشجویانی آن را می‌خواندند یا به دست می‌گرفتند، نشان می‌داد که حتماً موضوع مهمی است، به‌خصوص که برادرم کمابیش فعالیت سیاسی هم داشت و این بر اهمیتش و هر چیز منتسب به او در ذهنم می‌افزود. اسم نویسنده هم برایم عجیب بود.

«خامنه» یعنی چه و همین که نفهمم یعنی چه، حکایت از آن می‌کرد که باید خیلی مهم باشد. از این جالب‌تر، باز کتابی بود از همین نویسنده به نام «طرح کلی اندیشه اسلامی». این کتاب بسیار مهمتر بود، چون به غیر از اسلامی، هیچ کدام از اجزای نام کتاب را نمی‌فهمیدم: نه طرح را، نه کلی را و نه اندیشه را!

الان شما می‌خندید، ولی در زمانی که عینک نمایانگر دانشجویی بود، شال‌گردن نشان‌دهنده روشنفکری، کوهنوردی علامت مبارزه، سبیل معرّف کمونیست‌بودن دارنده‌اش، و به کار بردن «ایسم» با هر یک از پیشوندهایش، سواد گوینده را به رخ می‌کشاند، نامفهومی گفتار و نوشتار هم اهمیت آن را نشان می‌داد. من در سن و سال فعلی، فکر می‌کنم یکی از دلایل توجه فزاینده جامعه ما به حافظ، دوپهلویی کلامش است و اینکه بالاخره خیلی‌ها با اطمینان نمی‌توانند بفهمند او چه می‌گوید؛ برعکس سعدی. بنابراین شاعر کلاسیک روشنفکران شد، همچنان که شاملو با آن حرکات و سکنات و عجایبش در گفتار و نوشتار، شاعر مشتاقان نوپردازی.

پس اگر من در کلاس چهارم دبستان حتی نمی‌توانستم معنی اسم کتاب را بفهمم، حکایت از بخت بلندم می‌کرد که با چه مطالب مهمی سروکار دارم. همکلاسانم فوقش قرآن در خانه‌ داشتند و کتاب دعا یا گلستان؛ ولی من حتی می‌توانستم کتابی مثل «کنگره اسلامی حج» را برای معلم کلاس پنجم ببرم که باز از هیچ جزء اسمش سر درنمی‌آوردم و این به‌تنهایی نمایانگر اهمیتش بود.

مثل کلماتی که چند سال بعد، نقل و نبات دانش‌آموزان سالهای ۱۳۵۷ ـ ۱۳۵۹ شد: فئودال، پرولتاریا، دیالکتیک، ایدئولوژی، فاشیست، بورژوازی و از آن ده پله مهمتر: بورژوازی کمپرادور. دانش‌آموزی که زودتر آن را به کار می‌برد، مسابقه باسوادی را برده بود؛ اما آنها هم که باخته بودند، جای دیگر جبران می‌کردند: اپورتونیست. می‌شد آن را به عنوان یک ناسزای شیک نثار کرد و بدتر از آن هم گفت و دهان طرف را بست: اپورتونیست نقابدار!

درّ معنی

۲ـ در این جوّ، ما نوجوانان و جوانانی که همین‌قدر می‌دانستیم که چپ نیستیم و با آنها فاصله ایدئولوژیک داریم (چون کمونیست یعنی خدانیست و تکلیفش مشخص بود)، دلمان را باید خوش می‌کردیم به «بعثت و ایدئولوژی»، «پراگماتیسم در اسلام»، «توحید، طبیعت، تکامل» (همه از مهندس بازرگان)، بی‌آنکه یک برگش را خوانده باشیم. و باز یک کتاب از همان نویسنده اولی که نام جالبی داشت: «پرشکوه‌ترین نرمش قهرمانانه تاریخ» درباره صلح امام‌حسن(ع). آنقدر از کنار هم قرار گرفتن این کلمات شگفت‌زده و شادمان می‌شدم، به‌خصوص که درباره یکی از امامان هم بود. خدا را شکر که از آن بی‌خداها کم نیاورده‌ایم و حتی می‌توانیم بر آنها غلبه کنیم.

تا گذشت و یک بار در اواخر سال ۵۶، از همین آقا دعوت کردند در مسجد قبا سخنرانی کند. از مشهد آمده بود و بسیار لاغر بود و عینکی و سخنور. الان لاغری و عینک‌داشتن چه معنایی دارد؟ هیچ؛ اما در آن زمان، قرینه‌ای بود برای تشخیص یک مبارز ریاضت‌کشیده و باسواد. چه رسد به اینکه او طعم زندان و تبعید را هم چشیده بود.

شمایل

۳ـ اوایل انقلاب که شد و در آن زمان، هر کس که به نوعی با رهبری مجموعه انقلاب مرتبط بود، خواهی نخواهی مورد توجه و بلکه علاقه دوستداران امام و انقلاب قرار می‌گرفت، عکسی از همین سید بزرگوار پخش شد که عضو «شورای انقلاب» بود و پیرزنی از آشنایان، فکر کرد شمایل پیامبر اکرم(ص) است و گریست و من هنوز آن عکس کمیاب را دوست دارم؛ ترکیبی است از جوانی، زیبایی، صلابت، سیادت و مظلومیت؛ بسیار شبیه تصاویر قدیمی مقدسین که برخی دوست داشتند دست رویش بکشند، صلوات بفرستند و بر صورت بمالند. 

دوشنبه‌ها

۴ـ نمازجمعه که احیا شد، اول آیت‌الله طالقانی امام‌جمعه تهران شد و بعد آیت‌الله منتظری. در این میان، از همان سید خوش‌سخن دعوت شد که دوشنبه‌ها به دانشگاه تهران برود و برای دانشجویان نماز بخواند و سخن براند. رادیو نیز پخش می‌کرد و با استقبال مردم مواجه شد. دومین امام‌جمعه دوام نیاورد و در آخرین سخنرانی‌اش در نماز تهران گفت: کسی می‌آید که از من بهتر است و آیت‌الله خامنه‌ای امام‌جمعه دائمی شد و در غیابش، یا آیت‌الله موسوی اردبیلی می‌آمد یا آیت‌الله مهدوی کنی. گرمی خطابه او و محتوای مطالبش بسیار سر بود.

راهنمای دلسوز

۵ـ سال ۵۸ که اولین دور مجلس شورای اسلامی بود، او نماینده تهران شد که من هنوز به سن رأی‌دهی نرسیده بودم. نماینده امام در «شورای عالی دفاع» نیز بود که برای نوجوانی به سن من، بسیار مهم و مایه مباهات بود. سخنرانی‌اش در سال ۶۰، به هنگام استیضاح رئیس‌جمهور وقت، منصفانه بود و اصرار کرد که باید به او فرصت داد از خود دفاع کند و در آن جوّ تند، این کاری جوانمردانه بود؛ اما با فاصله‌ای اندک در مسجد ترورش کردند.

برای خرید رفته بودم که صاحب‌مغازه متدین این خبر هراس‌افکن را داد و من مردم و زنده شدم تا بفهمم چه شده که امام پیام داد: «شما که از سلاله رسول اکرم و خاندان حسین بن علی هستید و جرمی جز خدمت به اسلام و کشور ندارید و سربازی فداکار در جبهۀ جنگ و معلمی آموزنده در محراب و خطیبی توانا در جمعه و جماعات و راهنمایی دلسوز در صحنۀ انقلاب هستید... سوءقصد به شما، عواطف میلیون‌ها انسان متعهد را در سراسر جهان جریحه‌دار نمود؛ کسی که آوای دعوت او به صلاح و سداد، در گوش مسلمین جهان طنین‌انداز است... و من به شما خامنه‌ای عزیز، تبریک می‌گویم...» نفسی کشیدیم؛ اما درست فردا آیت‌الله دکتر بهشتی و یاران به شهادت رسیدند و قیامتی در کشور به پا شد.

کدام جرم؟

۶ ـ مدتی خبر خاصی از ایشان نبود تا اینکه در جلسه تنفیذ حکم ریاست‌جمهوری شهیدرجایی، در جماران حاضر شد، با دستی آویخته به گردن و سیمایی محجوب و موقر و خاموش. امام و مردم اظهار شادمانی کردند. امام گفت: «من خیلی خوشحال شدم از اینکه آقای خامنه‌ای (سلمه ‌اللّه) آمدند و حاضرند، ایشان آخر چه کرده بود؟ خوب بگویید آخر، یک کار خلافی، چه کرده بود که می‌خواستید ایشان را بکشید و موفق نشدید بحمداللّه‌؟!» دیری نپایید که آقای رجایی به شهادت رسید و شعار مردم شد: «امام‌جمعه تهران، رئیس‌جمهور ایران» و همین هم شد. من نیز رأی‌دادنم را با انتخاب ایشان آغاز کردم. 

غیبت

۷ـ به یاد دارم آن روزی را که شاید پس از نه ماه غیبت از نمازجمعه، ناگهان مرحوم مرتضایی‌فر (مشهور به وزیر شعار) اعلام کرد: امام‌جمعه تهران برای اقامه نماز آمده‌اند. من و برادر کوچکم در خیابان قدس بودیم و راهی دانشگاه. چنان شوری برپا شد که هنوز با گذشت چهل و پنج سال، یادآوری‌اش اشکم را درمی‌آورد، حتی همین الان در حال نوشتن. شاید بیش از یک ربع ساعت، مردم برخاستند، شعار دادند، گریستند، ابراز احساسات کردند و بالاخره گذاشتند ایشان خطبه بخواند.

در دانشگاه

۸ـ اولین باری که آقای رئیس‌جمهور را از نزدیک دیدم، به گمانم سال ۱۳۶۲ یا ۶۳ بود که ایشان به دانشگاه ما (شهیدبهشتی) آمد. از شدت استقبال و ازدحام، شیشه در یا پنجره شکست. متاسفانه همه حرفها یادم نیست، جز دو موردش: یکی درباره بازگشت قسمتی از بدهی فرانسه به ایران بود که خبری نسبتاً محرمانه تلقی می‌شد، اما به دانشجویان اعتماد کردند و گفتند؛ و دیگری موضوع مهم آن سالها بود درباره موسیقی که ایشان خیلی فشرده حرمت یا حلیت موسیقی را به محتوایش منوط کردند و گفتند خلاصه گلپری‌جون نباشد که بچه‌ها زدند زیر خنده!

گزارش واقعه

۹ـ  ۲۴ اسفند ۱۳۶۳ قرار بود بعدازظهر مراسم هفتم مادربزرگم برگزار شود. با دوستم رفتیم به نمازجمعه. در آن وقت ایران عملیاتی را در جبهه انجام می‌داد و صدام رسماً تهدید کرده بود که: «نمازجمعه تهران را می‌زنیم» و مردم همچنان‌که امروز در برابر حملات آمریکا و اسرائیل بی‌خیال هستند و بی‌پروا در تجمعات شرکت می‌کنند، آن زمان هم پرشور در نمازجمعه شرکت کردند.

رفتیم زمین چمن، نزدیک فنس های آخر زمین. چون فاصله‌ای با ملی‌شدن نفت نبود، امام‌جمعه در این باره صحبت کرد و اینکه نسبت به دکتر مصدق بی‌انصافی‌هایی صورت گرفته است و گفتند و گفتند تا جایی که من واقعاً نگران شدم برخی نشریات راستی، فردا چه خواهند کرد! در همین هنگام یکباره موج زردرنگی از جلوتر به ما رسید و بعد صدای انفجار مهیبی به گوش رسید و چیزهایی به اطراف پرت شد، ازجمله به پشت سر ما روی فنس حائل با کتابخانه مرکزی؛ قطعه‌ای آمیخته با موی سر بود. مردم از جا پریدند و شروع کردند به شعار دادن: «منافق مسلح اعدام باید گردد»، «انتقام، انتقام»، «مرگ بر منافق»...

مرحوم مرتضایی‌فر اعلام کرد: «آقای رئیس‌جمهور به نماز ادامه می‌دهند. هیچ نیرویی نمی‌تواند ملت ما را تسلیم کند؛ بنابراین مرگ بر آمریکا.» مردم تکرار کردند و او گفت: «زیر بمباران می‌گوییم: جنگ جنگ تا پیروزی» و مردم هم گفتند و امام‌جمعه بارها و بارها نمازگزاران را دعوت به نشستن کرد، با صدایی کاملاً معمولی که نشانی حتی از هیجان در آن احساس نمی‌شد تا چه رسد به ترس و دلشوره؛ اما مردم به‌زودی آرام نمی‌شدند و همچنان شعار و ابراز نفرت و اظهار قدرت و ایستادگی می‌کردند.

 امام‌جمعه ناچار در میان همان احساسات آتشین، برای مردمی که حتی حاضر نبودند بنشینند، شروع کرد به خطبه خواندن: «چقدر خباثت و ناجوانمردی می‌خواهد که عده‌ای نمازگزار را بدون هیچ خصومت مشخصی، این‌جور در معرض تهدید قرار دهد!» مردم پشت سر هم شعار می‌دادند و می‌گفتند: «ما به اینجا آمدیم/ بهر شهادت آمدیم» امام‌جمعه گفت: «این را ملت ایران با همه وجودشان باور می‌کند.» نمازگزاران می‌نشستند و باز به هر مناسبت از جا می‌جستند و شعار دیگری می‌دادند: «حسین حسین شعار ما/ شهادت افتخار ما»...

بالاخره به هر زحمتی بود، خطبه‌ها به پایان رسید و نوبت اقامه دو رکعت نماز شد و در این هنگام، جنگنده‌های عراقی آمدند. به نظرم آمد قرارشان این بود که انفجار همزمان با ورود آنها صورت بگیرد تا به اسم بعثی‌ها تمام شود و قدرتشان را به رخ عالم و آدم بکشند که خدا نخواست و ننگش برای همیشه ماند بر پیشانی ایادی‌ داخلی که آن‌ زمان نیز مثل امروز برای آزادی و آبادی و آسایش «خلق قهرمان ایران» مجاهدت می‌کردند و تا می‌توانستند، بمب‌ می‌گذاشتند، اتوبوس آتش می‌زدند، بزرگ و کوچک را می‌کشتند و کارهای انقلابی دیگر می‌کردند که هنوز به آنها افتخار می‌کنند!

نماز می‌خواندیم که پدافندها شروع کردند به شلیک‌های بی‌پایان. من آدم شجاعی نیستم؛ ولی در آن هنگام، نه ترسیدم و نه تکان خوردم؛ اما شدت امواج صوتی پدافند، به‌خصوص در آخر زمین که شیب خیابان به‌تدریج به دیواری تبدیل شده است، به گونه‌ای بود که نمازگزاران را به جنبش درمی‌آورد و به‌آرامی پس و پیش می‌برد و این برایم عجیب بود. اگر خدا نمازی را از من پذیرفته باشد، شاید همین دو رکعت باشد. دوستم بعدها می‌گفت: «تو پیشنهاد کردی برویم همان‌جا که منفجر شد، اما من گفتم برویم آن ته.» و کاش نرفته بودیم! به جای بهشت، از نمازجمعه یکسره رفتم به مراسم مادربزرگ. 

کمالِ جمال

۱۰ـ دومین باری که آیت‌الله خامنه‌ای را از نزدیک دیدم، وقتی بود که به مناسبتی شاید مرتبط با دفاع مقدس، به من گفته شد به دفتر ایشان بروم. مرحوم استاد حبیب‌الله صادقی نیز آنجا بود، «حبیب قلوب الصادقین»، نقاش آکنده از عواطف و مهربانی. اولین نکته‌ای که توجهم را جلب کرد، این بود که رهبر از عکس و فیلمش به‌مراتب زیباتر بود و روشن‌تر. «مرا شکیب نمی‌باشد ای مسلمانان، ز روی خوب»، آن‌هم این‌جور خوشرو و آداب‌دان که یک دور از اول تا آخر اتاق، با همه به‌نرمی خوش‌وبش کرد و بعد سخنرانی کرد و مراسم که پایان یافت، مرد بسیار محترمی که به حاجی‌بازاری‌های قدیمی می‌مانست، برای همه چای آورد. پسر شهید مجید حداد عادل هم بود، آقا شهاب‌الدین.

فردایش مرحوم آقای دعائی که آیتی در مهربانی و ابراز لطف بود، درخواست و شاید هم اصرار داشت که بنویسم از این دیدار دچار چه احساساتی شده‌ام. و البته که ننوشتم. با خاطر خویش تا نگویی/ ای مَحرم دل، فسانه ما!

چندی بعد آقای دعائی به مناسبت یکی از اعیاد، کارتی داد برای شرکت در حسینیه امام‌خمینی. از خانه پیاده راه افتادم و به خیابان نادری که رسیدم، یکی دیگر از میهمانان سوارم کرد. یک بار هم با خود مرحوم دعائی رفتیم برای نماز؛ به گمانم می‌خواست مشکل یکی از مردم را حل کند که عادتش بود رحمه الله.

حافظه

۱۱ـ ماه مبارک یکی از سالهای دهه ۹۰، آقای دکتر محمدی که مدیر مسئول ماهنامه «اطلاعات فرانسه» (روو دو تهران) بود، استاد جلال رفیع را برای افطار دعوت کرد، من نیز در کنارش. پیشتر چند جلد کتاب به هدیه فرستادم (نامه ایران) و فکر می‌کردم درست و حسابی بگردند که ظاهراً چنین نبود، وگرنه خودم می‌بردم که دست خالی نباشم. هنوز تا غروب مانده بود و در حیاط، فرش یا زیلو پهن کرده بودند. چند نیمکت آنجا بود و عده‌ای نشسته بر آن، ازجمله پدر و پدربزرگ مادری آقای محمدی، حجت‌الاسلام والمسلمین سیدرضا حسینی، پدر دو شهید. به نظرم پیرمردی خیلی نورانی و پاک و پیراسته آمد و کمی خسته. رهبر که آمدند، به جای اینکه میهمانان خدمتش برسند، ایشان آمد و به همه ایستادگان سر زد و حال و احوال کرد تا رسید به استاد رفیع که با خنده آمیخته به تعجب گفتند: «چقدر سفید کردی؟!» دکتر یونس شکرخواه هم بود و هی در گوشم می‌گفت: «چقدر قشنگ است! چقدر قشنگ است!»

بعد از نماز رفتیم به همان اتاق بزرگ که بارها در تلویزیون دیده‌ایم. سفره افطار پهن بود و رهبر با اصرار، آقای رفیع را  نزد خود نشاندند و بیشتر وقت جلسه، به گفتگوی دونفره‌ آنان سپری شد. بعداً آقای رفیع تعریف کرد که رهبر از پذیرایی از مرحومان شهریار و امیری فیروزکوهی در همین جا گفتند.

آنچه به دلم نشست، پرسش‌های شرعی آقای حسینی بود که در آن، صفا و پاکی موج می‌زد. می‌خواست برای نمی‌دانم کدام یک از خویشان درگذشته‌اش رد مظالم بدهد: «پدرِ عم‌قزیم که خیلی سال پیش به رحمت خدا رفته،...» لبخندی به چهره آقا دوید که زود مهارش کردند. خلاصه سؤال این بود که آیا می‌شود آن مبلغ را به کمیته امداد داد یا نه؟ رهبر با خوشرویی گفتند: اگر مطمئن هستید که به دست اهلش می‌دهند، بله می‌توانید بدهید. بعدها نوه گرامی‌اش گفت به نظرم پدربزرگ برای اجدادمان تا حضرت آدم، رد مظالم و صدقه داده باشد! تصویرش در اینترنت هست، به زلالی آب. خنده‌دار آنها که بوری نوه‌هایش را دستاویز قرار دادند که این سید ۹۰ساله فرنگی است!

آقا نسبتاً مفصل با دکتر شکرخواه درباره رمان پنج جلدی «شمال و جنوب» (ترجمه شکرخواه و دیگران) صحبت کردند و آقای شکرخواه خیلی خوشحال شد و به من گفت: «خستگی‌ام رفت.» اذیتش کردم که: «خستگی کار چند سال پیش، هنوز در تنت مانده بود؟» و او با همان لحن مرسومش که خیلی زود صمیمی می‌شود، گفت: «حمید، شیطونی نکن!» آقا به پسر دکترشکرخواه نیز گفتند: «مصاحبه شما را در تلویزیون دیدم و خیلی خوشم آمد. جواب بسیار خوبی دادید»؛ چون در جریان نبودم، نفهمیدم ماجرا چیست.

مرحوم دکتر شیخ‌الاسلامی هم بود و پسردایی آقای محمدی (حجت‌الاسلام سیدمهدی حسینی) که گویا به‌تازگی از آفریقا برگشته بود. نمی‌دانم سنگ یا تسبیحی از آنجا آورده بود و تقدیم کرد و گفت می‌گویند خاصیت ویژه‌ای دارد.

چیزی که آن شب از جهتی خیلی خوشحالم کرد، این بود که رهبر نکته‌ای در موضوعی اقتصادی گفتند و طرف خطابشان آقای دکتر محمدجواد ایروانی بود، از اعضای مجمع تشخیص. آقای ایروانی بی‌درنگ آن را اصلاح کردند و توضیح دادند که چنین نیست و این‌طور است. نه اینکه چون ایشان گفته، آن‌هم در جمع، تأیید و رفع و رجوعش کند. احساس کردم برای رهبر شنیدن نظر مخالف، کاملاً عادی است و این هر دو جنبه، خوشحالم کرد.

در آن جلسه، سفیدمویی یکی از پسران رهبر نیز توجهم را جلب کرد که چرا اینقدر شتاب کرده و از پدر پیشی گرفته است! آقازادگان دیگر هم بودند و خوشروتر و صمیمی‌تر از همه، آقا سیدمجتبی به نظرم رسید؛ با لبخند و شادی نگاه می‌کرد. و من در این میان، متوجه محسن محمدی بودم، کودکی چهارـ پنج ساله، اما بسیار مؤدب و باوقار و به قول جدیدی‌ها بچه‌مثبت، با آستین‌های دکمه‌بسته و حتی در حال بازی، بی سر و صدا؛ از همان‌ها که «هنگام خطاب، به گل سوسن می‌گویند: شما!» تا امروز که جوان برومندی شده، همچنان دوست‌داشتنی است و باهوش؛ می‌گویم علامه، می‌خندد با احساسی آمیخته به شرم و سر به زیر می‌افکند. برادر بزرگ‌تر خوش‌خنده‌تر است و کنجکاو و به قول پدرش بحّاث، با چشمان درشت و گیرایی که از هوشمندی برق می‌زند.

جلسه که تمام شد، با آنکه بیشتر وقت رهبری به گفتگو با دوستان گذشت، گفتند: آقای فلانی خداحافظ! با خود گفتم عجب حافظه‌ای؛ چون بارها پیش آمده که فردی اسمم را پرسیده، می‌گویم: یزدان‌پرست، درجا می‌نویسد: ایزدپرست، یا خداپرست، یا ایزدپناه، یا ایزددوست. و حتی یکی کتاب هدیه کرده به دوست عزیزش: آقای ایران‌پرست! برخی همسایه‌های ۳۰ـ۴۰ ساله نیز به شرح ایضاً!

ولیمه

۱۲ـ نمی‌دانم کدام سال بود که آقای دکتر محمدی به حج مشرف شدند و ولیمه دادند. آن شب دوستان بیشتری از مؤسسه اطلاعات هم دعوت بودند و ازجمله مرحوم آقای دعائی که دیدم رهبری با چه ملاطفت و صمیمیتی با ایشان برخورد کردند. آقای دکتر قاسم‌زاده هم بودند که رهبری حال آیت‌الله موسوی اردبیلی را از ایشان پرسیدند و اینکه آیا راه می‌توانند بروند؟ عموی داروساز آقای محمدی نیز حضور داشتند که در اصفهان به سر می‌بردند: آقای دکتر عبدالحسین محمدی. رئیس دفتر رهبری توضیح دادند که خودشان غلامحسین هستند، برادر بزرگشان عبدالحسین و برادر دیگر محمدحسین: «پدرم می‌گفت اگر خدا پسر دیگری بدهد، شده اسمش را بگذارم حسینقلی، از حسین دست برنمی‌دارم.» آقا خندیدند و گفتند: «خوش به حالشان، مردم چه اسمهایی دارند و ما چه اسمی: علی!»

مرحوم آقای دعائی می‌خواستند مرا معرفی کنند که خود آقا گفتند: «آن کتاب سبزرنگ بزرگ مال شما بود؟» منظور «داستان پیامبران در تورات و تلمود و انجیل و قرآن» بود. تأیید کردم و ایشان به‌تفصیل در این زمینه صحبت کردند که: «دنبال چیزی درباره حضرت موسی می‌گشتم که پیدا نکردم...» و توضیح دادند یک غربی مسیحی یا یهودی کتابی نوشته و در آن آورده که فرعون دوست دوران کودکی حضرت موسی بوده و موسی بعدها به او بد کرد و الی آخر.

در کل مطلبی توهین‌آمیز در حق حضرت موسی(ع) بود. گفتند: «فکر می‌کردم بتوانم پاسخی در کتاب شما پیدا کنم که گشتم و پیدا نکردم.» غلط نکنم، توضیح دادم که این کتاب صرفاً مبتنی بر متون مقدس سه دین است و کاری به مباحث و متون جدید ندارد. اظهار امیدواری کردند که بعداً به آن هم بپردازم.

نکته اخلاقی که در این بخش نمایان شد، این بود که به نظر می‌رسید از ناشر این کتاب خرسند نبودند: «این کتاب را یکی از ناشرانِ...» لحظه‌ای مکث کردند که به ذهن من الفاظی همچون دگراندیش، مباحی، سکولار، دین‌ستیز خطور کرد؛ اما ایشان ادامه دادند: «... ناشرانی که هستند، چاپ کرده است...» بدیهی است ناشرانی که هستند، چاپ می‌کنند و نه ناشرانی که نیستند. آن مکث و ادامه جمله، مؤید برداشت من بود؛ اما از آنجا که ممکن بود در آن تعابیر، غیبت یا حدی از بدگویی نهفته باشد، ایشان پرهیز کرد و من در همان‌ جلسه، آن را به دوست و همکارمان آقای محسن کشاورز یادآور شدم که: «ببین چه دقتی کردند!» پیشترها شنیده بودم روزی آیت‌الله سید احمد خوانساری خواستند مرد کوتاه‌قدی را یادآور شوند، گفتند: «همان که قدِ ...» سیاق جمله چنین بود که بگویند: «قد کوتاهی دارد»، اما بی‌درنگ گفتند: «قد من از ایشان بلندتر است ...»

همان وقت به آقای کشاورز گفتم اگر چفیه آقا را می‌خواهی، برو با آقای محمدی در میان بگذار. همین کار را کرد و هر دو رفتند و چفیه گرفتند. من چیزی مهمتر از چفیه می‌خواستم؛ اما نمی‌دانستم چگونه مطرح کنم که نه ایجاد مزاحمت باشد، نه گستاخی تلقی شود و نه بوی خودشیرینی بدهد.

دوست داشتم ایشان دو سخنرانی مفصل و جداگانه بکند: یکی درباره «سبک هندی» (با تأکید بر صائب و بیدل) و دیگری درباره «شعر معاصر خراسان» (از مشروطه به این سو). سوای دکتر شفیعی کدکنی، شاید کمتر کسی همچون ایشان با این موضوع و شاعرانش آشنایی و تسلط داشت. آنها که سخنرانی رهبر را در کنگره حافظ (آبان ۱۳۶۷) و از آن عجیب‌تر در کنگره بزرگداشت اقبال لاهوری (اسفند ۱۳۶۴) شنیده باشند، می‌فهمند چه می‌گویم. شاید همه و ازجمله جاوید اقبال ـ پسر علامه اقبال ـ از میزان تسلط ایشان بر شعر و مبانی فکری اقبال شاخ درآورده بودند و جاوید به زبان آورد که اگر رؤسای جمهور کشورهای اسلامی این اندازه آگاهی به تفکر اقبال داشتند، وضعیت مسلمانان امروز چنین و چنان نبود و...

آن شب آقا به مناسبتی، کاملاً محترمانه از مرحوم آیت‌الله منتظری یاد کردند و نیز باز به مناسبتی، از مرحوم کیومرث صابری (گل‌آقا) و در این زمینه، همکارمان آقای جوادی آملی سؤالاتی کردند و ایشان توضیح ‌دادند. بعد که ‌خواستند بروند، آقای وحید آل‌اسحاق ـ از همسفران اربعین ـ با سر و صورت زخمی و آسیب‌دیده پیش آمد تا رهبر برایش دعا بخواند و خودش را هم معرفی کرد، پسر فلانی که آقا سریع به‌جا آوردند.

رهبر رفتند؛ اما همچنان جمعی در اتاق ماندند، ازجمله آقامجتبی که درباره موضوعی تاریخی بحث کردند و گفتند یک دور تاریخ یا داستان ائمه را شبها برای فرزندشان تعریف کرده‌اند. دیگر دیر شده بود که با آقای کشاورز رفتیم. 

یاران خراسانی

۱۳ـ در افطار بعدی، آقا سر جای معمولشان بودند، آقای  جلال رفیع کنارشان، آقای محسنی اژه‌ای و چند نفر در صدر مجلس و در گوشه، آقامجتبی. من این بار پایین نشستم و نه مثل دفعات قبل در روبرو. غذا که صرف شد، آقا سراغ مرا از استاد رفیع گرفتند که: «دوستتان نیامده است» و ایشان نشانم دادند. آقا گفتند: «سفرنامه حجتان را خواندم (سایه هیچ). یک جا نتوانستید جواب آن مصری را بدهید.» گفتم: «الان وقوف ندارم.» بعد که فکر کردم، حدس زدم آنجایی را می‌گویند که جوانی مصری با تعبیری ناشایست از حضرت رسول(ص) یاد کرد و از من پرسید که نظرت درباره او چیست؟ و من چنان از آن تعبیر به هم ریختم که صد سال دیگر هم نمی‌توانستم جواب بدهم. ناتوانی‌ام بیش از کم‌دانی، به برانگیختگی شدید عاطفی‌ام برمی‌گشت که نمی‌توانم بگویم سخنش چه حالتی در من ایجاد کرد.

بعد سخن به رواج زبان فارسی در مناطق عربی کشیده شد و من به مناسبتی، از کتاب «درویش ستیهنده» یاد کردم که درباره شیخ جام است از مجموعه عرفان خراسان، اثر دکتر شفیعی کدکنی. ایشان تکمیل کردند که: «شیخ احمد جام ژنده‌پیل»، تأیید کردم و ایشان گفتند: «فکر می‌کنم آقای شفیعی در حال حاضر ادیب اول کشور باشند.» نظر کاملاً درستی است و البته نباید از اهمیت دکتر خالقی در حوزه شاهنامه‌پژوهی گذشت و دکتر حسن انوری در دستور و لغت.

در این وقت آقای دکتر محمدی کتاب «آتش پارسی» را آوردند که به ایشان تقدیم کرده بودم و درباره سعدی است. با مهربانی و شوخی فرمود: «آقای فلانی، کی حوصله می‌کند کتابی به این مفصلی را بخواند؟ باز اگر رمان بود، یک چیزی.» آقای محمدی به خنده گفت: «آقا، این تازه مقدمه است!» آقا زدند زیر خنده و گفتند: «مقدمه‌اش این است؟ می‌شود خواهش کنم اصلش را ننویسید؟» گفتم: «اصلش همان شرح گلستان است که قبلاً تقدیم کرده‌ام.»

خدا خیر دهد به دکتر کریمی زنجانی که وقتی دید آنچه نوشته‌ام، حدود هزار صفحه است، گفت: «این که مقدمه نشد! جدایش کن و کتاب مستقلی کن.» همین کار را کردم و مجبور شدم مقدمه دیگری عمدتاً بر محور گلستان برای آن شرح بنویسم. بعد رهبر گفتند: «یک آقایی آمد اینجا، گفت: پدرم کتابی در علم اصول نوشته که ۲۰ جلد می‌شود!» بعد با خنده گفتند: «۲۰ جلد اصول!» سپس پرسیدند که آیا فلان کتاب را هم دیده‌اید؟ گفتم بله. معلوم بود آن را خوانده‌اند.

یکدفعه انگار یادشان آمد و گفتند: کتاب «حالات و مقامات اخوان» (نوشته دکتر شفیعی کدکنی) مال شماست؟ گفتم: بله. گفتند: «من مطالبی در حاشیه‌اش نوشته‌ام، بعد گفتم کتاب مردم است، شاید راضی نباشند ...» عجب حرفی! چرا راضی نباشم؟ گفتم: «آن تقدیم به شما، من یک نسخه دیگر خریده‌ام» و کاش می‌گفتم: همان را بدهید، با توجه به اینکه آن‌طور که برمی‌آید، چیزی از آن کتابخانه ارزشمند نمانده است. بعد به جمله‌ای از آن کتاب اشاره کردند که آقای شفیعی نوشته‌اند: «به تجربه دریافته‌ام که روشنفکران ما غالباً فاقد تقوای سیاسی‌اند. به اندک خشم و نفرتی، حتی شخصی، انواع تهمت‌ها را به طرف مقابل می‌زنند...» آقا به این مضمون گفتند این مطالبی که ما بارها درباره روشنفکران گفته‌ایم، آقای شفیعی که در میان آنها بوده، بیان کرده است.

یک چیز که در این جلسه به چشمم آمد، بازی بچه‌ها بود که گاه دور سفره افطار می‌دویدند و گاه پشتی را وسط اتاق می‌گذاشتند و سوارش می‌شدند. بسیار آزاد و راحت بودند؛ به طوری که یکباره دخترکی چفیه به گردن، شتابان آمد و چنان‌که گویی خط‌ و ‌نشان می‌کشد، با حالتی تهدیدآمیز برای آقا انگشتش را بالا و پایین برد و دوید و پسرکی نیز رفت زیر صندلی آقا دراز کشید و پاها را روی هم انداخت و تکان‌تکان می‌داد و پدربزرگ مشغول صحبت. پیدا بود که برایشان امری عادی است. بعد شنیدم که در آن خانه بسیار آزادند و پدربزرگ را «آقاجون» خطاب می‌کنند. 

دریغ و حسرت

۱۴ـ ذکر آقای شفیعی کدکنی شد، پربدک نیست که به موضوع مرتبطی اشاره شود و آن اینکه به مناسبت دلگیری استاد از چاپ مطلبی از ایشان در ماهنامه «اطلاعات حکمت و معرفت»، قرار شد خدمتشان برسم و گرچه اصلاً در ماجرا دخیل نبودم، عذر به درگاه عزیزش بیاورم. خرداد ۸۷ بود. در وقت عزیمت، آقای دکتر محمدجواد محمدی ـ بنیانگذار و مدیر مسئول اطلاعات فرانسه ـ گفتند: «من هم می‌آیم» و چه خوب شد. دو نفری رفتیم دفتر استاد در خیابان اطلسی، کوچه نامی در همین منطقه میرداماد. دو جوان هم در نزد استاد بودند، احتمالاً از دانشجویانشان. در اتاقی نشستیم که مبل زهوار دررفته‌ای داشت و استاد گفت: «زنم چند بار اینها را بیرون گذاشته و من چون دوستشان دارم، برشان گردانده‌ام.»

من همراه گرامی‌ام را این‌گونه معرفی کردم: «ایشان هم داماد رفیقتان، آقای محمدی، مدیر مسئول اطلاعات فرانسه.» با اندک تأملی به‌جا آوردند و گفتند: «من یک بار در جریان خاکسپاری اخوان ثالث، با دفتر رهبری تماس گرفتم و فکر می‌کنم با پدر شما صحبت کردم» و بعد بسیار صمیمانه ابراز دلبستگی و مودت کردند با رهبری: «من خیلی علی‌آقا را دوست دارم و ابوالفضلی می‌دانم که ایشان هم مرا دوست دارند.»

استاد گله‌مند بودند از نحوه چاپ مطلبشان در آن مجله و توضیح دادند که: «من با هیچ جا مصاحبه نمی‌کنم.» انصافاً دوستی هم که مطلب را داده بود، به عنوان تقریر درس ایشان داده بود و نه مصاحبه که یکی از دست‌اندرکاران آن زمان مجله خطا کرد و استاد رنجید. و ایشان گفتند: چندی پیش هم عده‌ای آمدند و ضبط را روشن کردند که فقط می‌خواهیم مطالب بماند و بعد آن را به عنوان مصاحبه چاپ کردند. استادی با این شهرت و آوازه و محبوبیت، هم برخوردش خیلی دوستانه بود و هم حرف‌زدنش، مثل آنجا که از بچه‌گربه‌ای گفتند که در ناودان خانه گیر کرده بود: ناچار شدم در این ‌قحط‌ الرجالِ وقت، یک ساعت صرف نجاتش کنم!

وضعیت دفتر نیز بسیار ساده بود و شاید همین استاد را بر آن داشت که وقتی گفتند: «من خیلی کار می‌کنم»، بیفزایند: «وضعم هم بسیار خوب است. یک روز ناهار بیایید اینجا. آقایی هست که برای ما کباب خیلی خوبی می‌آورد. اصلاً از ما نشانی نمی‌پرسد، فقط شماره را که می‌دهیم، غذا را می‌آورد.» هم از این محبت و صفا خوشم آمد و هم از اینکه برای مردی به این دانشمندی، انگار تازگی دارد که مغازه‌ای به صرف ذکر یک شماره، خدمات‌رسانی کند!

*
خاطره‌ای هم از اخوان تعریف کردند که گفته بود: یک بار خواب بودم که اول صبحی، علی‌آقا زنگ زد و آمد تو. دفتری با خود داشت و از من خواست شعری در آن بنویسم که نوشتم. بعد که می‌خواست برود، گفتم: «علی‌آقا، این بار خواستید تشریف بیاورید، یک خبری بدهید تا ما قبلش وضویی بگیریم!» استاد شفیعی با خنده ادای اخوان را درآوردند و چنان‌که گویی دارند، وضو می‌گیرند، دست روی دست کشیدند.

بعدها در کتابی که نامه‌های محمد قهرمان و اخوان را چاپ کرده بود (احتمالاً: «ده نامه» از مهدی اخوان ثالث به محمد قهرمان)، دیدم اخوان به همین موضوع اشاره کرده است که البته به جای اسم رهبری، نقطه‌چین گذاشته بودند. و من چون از ماجرا خبر داشتم، این کتاب را هم از طریق دکتر محمدی برای رهبری فرستادم. حیف که با گذشت سالها، درست یادم نمانده که استاد چه چیزهای دیگری هم در این خصوص گفتند که گفتم: انگار شما خراسانی‌ها نیز مثل فلانی‌ها متعصب هستید. خیلی قاطع گفتند: بله!

*
در همان دیدار، استاد شفیعی کتاب «منطق‌الطیر» تصحیح خودشان را به من محبت کردند و چند کتاب‌ هم به آقای محمدی و گفتند: «شنیده‌ام که خانمتان در دانشگاه تربیت مدرس، خیلی خوب درس خوانده است. اسمشان چیست؟» آقای محمدی گفت: بُشری. بلافاصله ایشان گفت: «بُشری اذا السلامهُ حَلَّت بذی سَلَم» و همین را نوشت و من هم ادامه‌اش را خواندم: «للهِ حمدً معترف الغایهَ النّعم.»

چون صحبت از بانو سیده بُشری‌ شد، این را هم بیفزایم که معدود مواردی که ایشان را دیدم، جز خوشرویی، فروتنی، گرمی و سرزندگی ندیدم. با حجاب کاملاً عادی و رفتاری صمیمانه و بی‌تکلف؛ نمونه‌اش اینکه در کاروان ما که عازم کربلا بودیم، دوستان به ‌تناوب اسامی جمع را می‌خواندند تا مبادا کسی جا مانده باشد و خواننده نام برخی از افراد را نادرست تلفظ می‌کرد: «فولاد ایزدی!» دکتر «فؤاد» ایزدی برخاست و گفت: حاضر! من فکر کردم نام پسرشان فولاد است؛ گفت: نه، عادت دارم، هر جوری می‌گویند. فرد بعدی:

ـ سیده بَشَری حسینی! 
ـ : حاضر! 

دریغا که این نام غایب بوَد! او همیشه حاضر خواهد بود، اگر نه در چشم، در دل؛ همچون پدر گرامی‌اش و دختر نازنینش و دیگر عزیزان خانواده‌اش.

برچسب‌ها

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی