به گزارش اطلاعات آنلاین، دوران طلایی کانری با «دکتر نو» در سال ۱۹۶۲ آغاز شد و با فیلمهای موفقی چون «گلدفینگر» ادامه یافت. اما این رابطه عاشقانه دوام چندانی نداشت. خود کانری در سال ۱۹۶۴ با لحنی کنایهآمیز گفته بود: «اگر زرقوبرقهای باند را کنار بگذارید، چیزی جز یک پلیس انگلیسیِ کسلکننده و بیروح باقی نمیماند.» این تنفر به مرور عمیقتر شد، تا جایی که او اعتراف کرد: «همیشه از آن جیمز باند لعنتی متنفر بودهام و دلم میخواهد او را بکشم!»
این جدایی تنها به خاطر بیزاری از ماهیت شخصیت باند نبود؛ بلکه مجموعهای از عوامل حرفهای و شخصی در این تصمیم نقش داشت. کشمکشهای پایانناپذیر بر سر دستمزد با تهیهکنندگان مشهوری همچون آلبرت بروکلی، صبر کانری را لبریز کرده بود؛ چرا که او معتقد بود سهم واقعیاش از موفقیتهای عظیم این فیلمها پرداخت نمیشود. در کنار این موضوع، تغییر سبک فیلمها نیز او را دلسرد کرد؛ با گذشت زمان، داستانهای باند به سمت فضاهای علمی-تخیلی و جلوههای ویژه سنگین رفت و کانری که بازیگری واقعگرا بود، از این روند ابراز بیزاری میکرد.
فراتر از این چالشها، بزرگترین کابوس شان کانری این بود که در نقش جاسوس بریتانیایی محبوس شود. مایکل کین، بازیگر افسانهای و دوست صمیمی کانری، فاش کرده است که برای شان بسیار دردناک بود که مردم او را فقط با نام «جیمز باند» خطاب میکردند. او میخواست فراتر از این نقش دیده شود و به همین دلیل از این محدودیت به ستوه آمده بود.
زمان نشان داد که حق با کانری بود؛ او با عبور از جیمز باند، کارنامهای درخشان از خود به جای گذاشت که از نقشآفرینی در «تسخیرناپذیران» تا حضور در آثاری نظیر «ایندیانا جونز و آخرین جنگ صلیبی» را در بر میگرفت. اگرچه جیمز باند برای همیشه با نام شان کانری گره خورده است، اما او ثابت کرد که یک بازیگر بزرگ نباید در یک نقش متوقف شود. او جیمز باند را رها کرد تا در تاریخ سینما، نه فقط به عنوان یک مامور مخفی، بلکه به عنوان یک بازیگر تمامعیار جاودانه بماند.