حسن به مدرسه نمی‌رود

عباس قدیر محسنی در ضمیمه آفتاب مهتاب امروز روزنامه اطلاعات نوشت: یکی بود، یکی نبود. در روزگاران  قدیم  نه! در همین روزگار جدید یک  حسن بود که برعکس بقیه حسن‌ها هم مدرسه را دوست داشت و هم عاشق مدرسه رفتن بود. حسن این داستان درسش هم خوب بود وشاگرد اول مدرسه بود. 

ننه حسن آن قدرخیالش ازبابت حسن راحت بود که هیچ وقت به او نمی گفت:« حسن درست چی شد؟ حسن مدرسه ات دیرنشود؟ حسن امتحان چند گرفتی و...»  

روزها همین طوری به خوبی و خوشی جلو می رفتند تا اینکه یک روز صبح وقتی ننه حسن مثل هر روز از خواب بیدار شد دید حسن توی تختخوابش خوابیده است و به مدرسه نرفته است. ننه که تعجب کرده بود حسن را صدا زد وگفت:« ننه مدرسه‌ات دیرنشه؟»

حسن خواب‌آلود غلتی زد وگفت:« ننه امروزتعطیلیم.»

ننه که تعجب کرده بود گفت:« ننه امروزشنبه است دیروزجمعه بود.»

حسن دوباره گفت:« می‌دونم  ننه امروز هوا آلوده است مدرسه‌ها رو تعطیل کردن. می‌گن جادوگرها توی آسمون  سردشون شده و جاروهاشون رو آتیش زدن گرم بشن، دودش همه جا رو گرفته و آلوده کرده.»

ننه از جا بلند شد و از پنجره به  هوای  دود آلود بیرون  نگاه  کرد و گفت:« به حق چیزهای ندیده و نشنیده.»

شب ننه صدای باران را که به  شیشه می خورد شنید و توی دلش خدا را شکر کرد و راحت خوابید.

اما صبح که ازخواب بیدار شد دید حسن  دوباره  خواب است. ننه حسن را بیدار کرد و گفت : «ننه مدرسه ات دیرنشه؟»

حسن غلتی زد و با ناله گفت:« ننه مگه نشنیدی تعطیلیم. آب همه جارو گرفته سیل راه افتاده. می‌گن غول های  آسمونی همگی  با هم رفتند حموم و سیل شده و...» 

ننه سرش را تکان تکان  داد و رفت کنار پنجره و دید آب همه جا را گرفته است و نزدیک است توی خانه بیاید به خاطرهمین حرف دیگری نزد وحسن هم راحت خوابید. 

شب ننه حسن رفت کنارپنجره وبه آسمان نگاه کرد ودید ستاره ها توی آسمان هستند وخبری از دود و ابرنیست و خدا را شکرکرد ورفت خوابید. اما فردا صبح وقتی بیدارشد دید حسن دوباره خواب است. 

ننه که کمی عصبانی شده بود حسن را صدا زد وگفت:« ننه ننه خوابی؟ امروزچرا بیدارنشدی؟»

حسن کش و قوسی به بدنش داد وگفت:« ننه ننه چرا منو هر روزصبح بیدارمی کنی؟ چرا اخبارگوش نمی دی ننه؟  بوی بدی  همه  شهر رو گرفته. مدرسه‌ها تعطیل شده. نفس  نمی‌شه کشید ننه. می‌گن جن‌های بو داده همگی با هم اومدن توی شهر.» 

ننه رفت کنار پنجره و نفس عمیقی کشید وبوی بدی رفت توی سینه اش و به سرفه افتاد و دیگرحرفی نزد. شب که شد ننه توی اخبار دید برف همه جا را گرفته است و امکان بیرون رفتن ازخانه نیست و دوباره  مدرسه‌ها را  تعطیل  کرده‌اند. اخبار می گفت دیوها توی آسمان دارند پنبه‌های لحاف خودشان را می زنند واین برف مال پنبه های آنها است. 

ننه صبح دیگر حسن را بیدارنکرد وشب آن روزاخبار گفت چندین اژدهای سردسیری فوت فوت سرد کرده‌اند و سرمای شدیدی همه جارا گرفته است و همه مدرسه‌ها تعطیل است. پس فردا هم کلاغ‌های سیاه سرما خورده قارقار کردند و سرما خوردگی را پخش کردند توی شهر و مدرسه‌ها تعطیل شدند. 

پسین فردا هم مورچه‌ها و کرم‌های گرسنه به خوراکی های مدرسه حمله کردند و خوراکی‌ها کرمی و مورچه‌ای شدند ومدرسه‌ها تعطیل شد وخلاصه همین طور مدرسه‌ها تعطیل شدند وتعطیل شدند و تعطیل شدند و وقتی هم که باز شدند حسن دیگر آن قدر خوابیده بود و تنبل شده بود که حال رفتن به مدرسه را نداشت وتنبل توی خانه ماند وماند وماند. 

ما ازاین داستان نتیجه می گیریم که باید مدرسه را دوست داشته باشیم وعاشق مدرسه باشیم وهر وقت تعطیل شد حسابی گریه کنیم واشک بریزیم.