سه‌شنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۲ - ۰۰:۲۰

زندگی پشت عینک کلمات

بزرگمرد تنگستانی، «رسول پرویزی» است.  او با  قصۀ «عینکم»، در شاه نشین داستان کوتاه ایران حضور دارد.

شاهرخ تندروصالح در یادداشتی در ضمیمه ادب و هنر امروز روزنامه اطلاعات نوشت: 

درنگ:
در روزگاری که آدم بدون پول به مفت هم نمی ارزد، حرف زدن از ادبیات و داستان، چه جایی می تواند داشته باشد؟.... درروزگاری که ضربان زندگی، گروگانی خسته و آرمیده درسایۀ کریه مرگ می نماید، داستان چه تاثیری می تواند داشته باشد؟.... در همین روز و روزگار که  گفتن و نوشتن از زندگی و مظلومیت آدم  ها  و هدر رفتن خون آدمی  در جدال بر سر هیچ و پوچ و جبر کثیف و بویناکی که دست و پای جان ِ  آدمیان را  در گرو لقمه ای نان بیشتر  به گرو  می گذارد، کلمات چه نقش و نشانی دارند؟.... 

اینجا، درهمین گره گاه، به یک ریزنکته باور دارم و آن این که آنچه می پنداریم، با آنچه که واقعیت های تحمیلی بر سر ما می ریزند، متفاوت است و این تفاوت، هنری است که  علم و دانش ِ فهم آن را ادبیات به ما می دهد. 

در روزگار حاضر اما  داستان، نه تنها در قُلک نقل و خاطره خلاصه نمی شود، که فراتر از واقعیت ها، زاویه ای از زندگی گمشده را در ما تازه نگه می دارد. البته این تازه نگه داشتن با امید واهی و بیهوده دادن و دلخوشکنک های عام پسند توفیر دارد. اگر بتوانیم روی همین نقطه، رسیدن به نقطۀ  فهمیدن تفاوت ها درنگ داشته باشیم، شاید راحت تر نفس کشیدن و تحمل ضربان زندگی مان را با حواس چندگانه مان بسنجیم.

 یار و همراه ِ این درنگ  ادب،  بزرگمرد تنگستانی،«رسول پرویزی» است. نویسنده ای که هرچند روزی روزگاری ساکنِ خانۀ ملت دیروزهای مُردۀ ما بود، رنج های  تلخ و کهنۀ معلم بودن و آموزگار بودن و دانش آموز بودن را می فهمید. نویسنده ای از جنوب؛ سرزمین رازها و نخل ها و بنادر و نفت و دریا و محروم زیستن.  او با  قصۀ«عینکم»، در شاه نشین داستان کوتاه ایران حضور دارد.

 فانتزی عینک در داستان کوتاه ایران 

عینک وسیله ای برای بهتر دیدن است. آنهایی که چشم شان ضعیف است،  می دانند که  این موجود چه جایگاهی در زندگی شان دارد. عینک برای آنان که ضعف بینایی دارند، بهترین هدیه است، اما تنها مدلی که می توان به عنوان هدیه آن را داد و گرفت، عینک آفتابی است. 

شاید بشود گفت که  بخشی از تجربۀ فانتزی بهتر دیدن در میان همگان، همین عینک است. دوران مدرسه رفتن خود را به یاد بیاورید. تجربۀ کنجکاوی ناشناخته ای چون عینک به تقریب برای عموم دانش آموزان صورت پذیرفته است. فراموش نمی کنم کلاس اول راهنمایی بودم. شیراز دهه پنجاه. 

مدرسۀ اقلیدس. پشت مسجد نو. یکی از درهای مسجد به کوچه پشتی، مقابل درِ ورودی خانۀ منسوب به سعدی باز می شد. همان  سردابه راه سنگفرش که سکانس هایی از فیلم داش آکل آنجا فیلمبرداری شده است.

 آن سال، معلم بهداشت، همه دانش آموزان را برای معاینه در حیاط پشتی مدرسه ردیف کرده بود. نوبت امتحان بینایی بود. رفیقی داشتم که عینکی بود و آن سال به واسطۀ معاینه، صاحب یک عینک مجانی شد. به بهانۀ صاحب عینک شدن، پرسش های معلم بهداشت را سر و ته پاسخ دادم. 

مثلاً  نشان سمت چپ را راست یا سمت راست را بالا یا بالایی را رو به پایین نشان می دادم. الهی به امید تو! رفتیم برای عینک دار شدن. معلم پرسید: در خانوادۀ شما سابقه بیماری چشم وجود دارد؟ گفتم: بله، پدربزرگ و مادربزرگم به خاطر نداشتن عینک، کور شدند!

 همان روز معلم بهداشت یک برگه به دستم داد تا به درمانگاه هوایی واقع در دروازه مصدق بروم. صبح اول وقت، همراه با مادرم رفتیم  درمانگاه رجبعلی هوایی. آن درمانگاه، درمانگاهی بود که یکی از صرّاف های قدیم شیراز به صورت عامّ المنفعه در فلکۀ مصدق شیراز ساخته بود. ویزیت و دوا ـ درمان مریض ها رایگان بو. نشسته بودم و  در چگونگی ورود به عالم عینکی ها خیالات می بافتم که صدای مان کردند. رفتیم برای ویزیت. خدایا فقط خودت! پزشک معاینه اش را شروع کرد. حین ور رفتن با چشم و چار این حقیر سراپا تقصیر، در پی یافتن ذرّه ای از بیماری اجدادی در چشمان من بود:

ــ چشمات عیبی نداره. فقط کمی دچار خستگی است. 

با دو پاکت قرص های زرد رنگ تقویت بینایی، از درمانگاه بیرون زدیم. هیچگاه آن قرص ها را نخوردم، اما برای خودم پرسش باقی ماند که چرا معلم بهداشت متوجه کلک زدن من برای عینکی شدن نشد و پزشک در چشم برهم زدنی فهمید که بینایی من عیب و ایرادی ندارد و تنها هوس عینکی شدن، پای مرا به درمانگاه باز کرده است. دلخوری مادر که هیچ؛ نگفتنی است!

جاودان یاد، رسول پرویزی، هوس عینکی شدن و جادوی بینایی و  ارزش  علم و دانش را درهمین داستان کوتاه به خوبی نشان داده است. پیشنهاد می دهم داستان قصۀ عینکم رسول پرویزی را بخوانید و ببینید که داستان نویسان دیروز ایران، چگونه از یک خاطره ِ دمِ دستی، شهود بینایی و جرأت جستجو را می آفریدند. 

رسول پرویزی در کنار ابراهیم گلستان و صادق چوبک، سه ضلع از مثلث داستان زندگی ایرانی را روایت کرده اند.

گزارش خطا
ارسال نظر
captcha
آخرین مطالب